دو روز پیش ، صبح هنگام ، شعری را آغاز کرده بودم با این مطلع :
خواب دیدم
بالی نبود،روی جنازه ات بکشم
می ترسم
از مرگی عنقریب ...
لحظه ای پیش ،
جایی تصادفا مطلب اندوهباری خواندم .
مربوط می شد به دوستی قدیمی که یاد و خاطره اش
همواره برایم عزیز و گرامی ست .
برایش صبر و شکیبایی آرزو می کنم .
ما خودمان اینکاره ایم!
کافه پیانو را در ایران نخوانده بودم . نه به این دلیل که نویسنده اش به فلانی رای داده بود
و دوستان،
" کافه " پشت " کافه " بود که به نشر چشمه پس می فرستادند . نه ! واقعا فرصت نشد آنجا
بخوانم اش . از بس کتاب بود که نمی دانستی کدام شان را اول باید بخوانی . اینجا که به لطف
پروانه ی عزیز و مهربان ، فقط چند جلدی کتاب در کتابخانه است که هر وقت مشق های آلمانی
اجازه بدهد،یکی شان را برمی دارم و می خوانم، توانستم بخوانم اش . نمی دانم به چاپ سی
ام هم رسیده است یا نه .
این که دست من است،چاپ یازدهم است. مدت هاست نقد را بوسیده ام و کنار
گذاشته ام . این هم نقد نیست،نظر است .
گمان می کنم صادقانه ترین جمله ی کتاب همانی ست که در اولین
صفحه ی آن نوشته شده " اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به
هم می خورد و قبل از همه از خودم ".
من این جمله را خوب حس می کنم به خصوص وقت هایی که دارم قصه ای می نویسم اما
خودم خوب می دانم به جای قصه نوشتن دارم چه می کنم . کاری که نویسنده ی این کتاب
هم کرده است:
" اما من که تُخمم نبود چه طوری دارد نگاهم می کند؛ ادامه دادم اگر دلش بخواهد، می تواند
یک صفحه داشته باشد به اسم باشگاه هواداران منچستر یونایتد و اصلا هم برایم اهمیت
ندارد که خودش فوتبال نگاه می کند یا نه . یک فَن ِ منچستر هست یا نه . فقط این برایم مهم
است که توی صفحه اش ؛ شروع کند به قصه تعریف کردن درباره ی منچستر و منچستری ها و
طوری خودش را برای خواننده هایم جابزند که انگار دل و دینش برای اریک کانتونا غش می رود "
ص 39
نویسنده ی کافه پیانو هم عینا همین کار را کرده است . طوری روایتی [ قصه ] ای را که در واقع
اصلا قصه نیست!نوشته است که خواننده هایش فکر کنند دل و دین اش برای قصه ! غش
می رود . ( بگذریم که نمی خواهم وارد اشکالات ویرایشی کتاب بشوم که کم هم نیست و
بگذریم که " دل و دین " را برای چیزی یا بر سر چیزی می دهند .تنها دل است که غش می رود .
" دل و دین " با هم غش نمی رود ) و ... و ... .
اسم های خاص کتاب که صفحه به صفحه بیشتر و بیشتر هم می شود و خب معلوم هم هست
که چرا و بُلد هم شده اند،خیلی توی ذوق می زند.
نویسنده ی کافه پیانو در حقیقت تمام اطلاعات و سرگرمی های یک مخاطب نیمه حرفه ای ِ
" هم – غم " را برایش زیبا نویسی و نشخوار کرده است . تمام چیزهای دم دستی و فوق العاده
پیش پا افتاده ای را که او ( مخاطب ) اغلب فرصت نمی کند با این دقت و جزء نگری،نگاه شان
کند، یادداشت کرده و تحویل اش داده است و در این میان،گاهی با تظاهری پنهان به ناآگاهی،
تمام محفوظات شکسته بسته اش را هم به رخ ِ خواننده کشیده است:
" ... هر کس پای بار را برای نشستن انتخاب می کند، بعد که می خواهد حساب کند؛ تازه آن
وقت می فهمد حرف زدن ِ با من قیمتی دارد که خیلی کمتر از قهوه ای که می خورد نیست.
این قاعده را گذاشته ام تا راحت باشم و هر وقت سفارشی چیزی ندارم مال خودم باشم و بتوانم
هرکاری عشقم می کشد بکنم . پییم را روشن کنم و چند صفحه ای تافلر یا هانتیگتون بخوانم
که هر کدام شان را صدبار خوانده ام ... "
ص 48
" ... نشستم و به او که داشت بی وقفه توضیح می داد؛ گفتم آن قدرها سرم می شود که
پرفورمانس یعنی چه و او ممکن است چه نقشه هایی توی سرش داشته باشد . " ص 50
" ... خیلی دلم می خواست مال خودم باشد . یعنی باهاش سیگاری بپیچم و پیش خودم فکر
کنم چخوف ام یا بولگاکف ام . که دل سگ را نوشته و من بیشتر از شصت بار خوانده ام
... " ص 187
دیگر کم کم حالم دارد به هم می خورد پس اکتفا می کنم به اینکه " ام " بعد از بولگاکف
زیادی است و دیگر این که یا بعد از شصت بار باید " آن را " وجود داشته باشد یا بعد از
" خوانده ام " ، " اش " ! که در غیر این دو صورت،جمله در هر ساختاری به لحاظ ویرایشی
غلط است!
انگار قرار بود به مشکلات ویرایشی کتاب اشاره ی بیشتری نکنم اما مثل این که ترک عادت
موجب مرض است!
به هرحال، مشکل من با کتاب خیلی خیلی فراتر از نکات مربوط به ویرایش است.
من دنبال قصه می گردم!
دنبال تعریف و تشریح جزئیات کافه نشینی آدم ها نیستم . نمی خواهم دفترچه ی خاطرات
بخوانم . می خواهم قصه بخوانم . نمی خواهم بدانم راوی ، چه فیلم هایی دیده یا چه
کتاب هایی خوانده است. نمی خواهم تحلیل راوی را از شخصیت ها بدانم . می خواهم
اگر تحلیلی هست، آنقدر نرم و بدون چیدمان باشد که برود زیر پوستم . نه اینکه به
سطحی ترین شکل ممکن به خوردم داده شود:
" چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
این که یک اسپرسو خور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه ی پُر از
خرت و پرت های دنیای مدرن؛ یک جانماز ِ پُر نقش و نگار ِ دست دوزی شده ی بتّه جقه
پهن کرده زمین و دارد نماز ِ سر ِ وقتش را می خواند. "
ص 45
باید از راوی پرسید این چه جور دنیای مدرنی ! است که اسپرسو خوردن در آن اینهمه
با نماز خواندن منافات دارد! این چه جور دنیای مدرنی است که اسپرسو خوردن در آن
یک ارزش ِ مدرن ! تلقی می شود که در نتیجه در تقابل با نماز خواندن به مثابه ی
یک ارزش ( ؟ ) یا مفهوم ِ ( ؟ ) کلاسیک ( ؟ ) قرار می گیرد ؟! آیا این نوع تلقی و ایجاد
تقابل، خصیصه ی یک دنیای عقب مانده نیست ؟ آیا دنیای مدرن ِ راوی،صرفا مجاز و
توهمی از دنیای مدرن و مدرنیسمی که اساسا لمس نشده است،نیست ؟
عبارت " اسپرسو خور ِ حرفه ای " در تلاش برای تبیین کدام وجه از شخصیت علی است؟
و عبارت هایی از این دست ، چرا در کافه پیانو اینهمه مورد تاکید و توجه دادن قرار می گیرد.
بگذریم ... گفتنی ها بسیار است . من هم حقیقتا قصد نقد ( از نوع متدوال آن را )
ندارم .
در پایان،بر این باورم که به زور نمی شود چند شخصیت ساخت و چپاندشان
بین مشتی محفوظات ِ ذهنی. اول باید بتوانیم قصه تعریف کنیم . مهم قصه است!
قصه که باشد، نقش و نگارش را هم با خود می آورد. احساس می کنم در کافه پیانو
نقش و نگار دنبال قصه می دود اما به آن نمی رسد.
این کار فقط برای مخاطب ِ ناآگاه به " کلک های نوشتاری " جاذبه دارد. من از کافه پیانو
لذت نبردم چون ما خودمان اینکاره ایم!
پی نوشت :
با فرهاد جعفری ( نویسنده ی کتاب ) خصومتی ندارم و از نزدیک نمی شناسم اش.
پس آرزو می کنم اگر نوشتن را ادامه داد، آثار درخوری از او بخوانم .
فرانکفورت
7 نوامبر 2009
Nostalgia
عادت می کنم ، به روز ِ بی موذ ّن ِ اَصوات
وَ یادم می رود حروفی را
بیرون ِ انفیه دان ها گذاشته ام
یادم می رود زنی ،
در عکس های قهوه ای اش قوز کرده بود
تا با قوس ِ رودخانه ها ، یکی بشود
اینجا ، گاهی گیاه ، نرم ،
از ضلع های فلسفه رد می شود
که نقره ها دیگر،
در بادگیر ِ پیر نریزند
تا درهای یزد را
از خاک های آبی شان ، بیرون نیاورم
چقدر هوا " قهوه ای " ست
شبیه ِ مردی که نام ِ رنگ اش را پرسیده بود
شبیه شعری که سینمایش
سال هاست همیشه برف نشان می دهد
عادت می کنم به روز ِ بی موذن ِ اصوات
وَ پشت هر لنجی ، پارگی ِ رود ،
دورتر ام می کند .
29 اکتبر 2009
