تبليغاتX
pegahahmadi
white

 

۱ 

موجز درباره ی شعر فروغ ...

http://www.femschool.info/spip.php?article2102 

۲

نقد و بررسی " شعر امروز ، زن امروز " اثر علی باباچاهی

 ۳۰ بهمن - سرای اهل قلم ( کتاب ماه ادبیات و فلسفه )

دکتر روح انگیز کراچی ، پگاه احمدی

 

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 3:48 | لینک 

 

 

خندیدن در خانه ای که می سوخت *

 

ناباورانه ، باخبر شدم که دوست و همکار عزیز و ارزشمندمان

شهرام شیدایی

به دلیل ابتلا به سرطان مری در بیمارستان کسرای تهران بستری شده است

و به زودی تحت عمل جراحی قرار خواهد گرفت

 جمعی از شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و سایر هنرمندان

به منظور همدلی و حمایت از شهرام شیدایی روز ۵ شنبه اول اسفندماه

از ساعت ۸ - ۲ بعدازظهر در گالری طراحان آزاد گرد هم می آیند .

نشانی : انتهای خیابان فتحی شقاقی ـ ضلع شرقی میدان سلماس ـ پلاک ۵

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* مجموعه شعری از شهرام شیدایی

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 16:5 | لینک 

 

 

" آهو خوانی "

 

که از مدت ها پیش جهت انتشار به نشر آهنگ دیگر سپرده شده بود ،

به دلیل بالا بودن موارد ممیزی ( حذف کامل ۱۶ شعر بلند از این مجموعه )

به رغم پیشنهاد ناشر، برای انتشار باقی مانده ی اشعار کتاب ،

منتشر نخواهد شد .

 

 

 

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 21:33 | لینک 

 

 

بحران واگشت ، پایان شعر ؟

پگاه احمدی

 

 

بحث " پایان " در چهارچوب متافیزیکی رخ می دهد که به پایان خود رسیده است . این میراث متافیزیک ، برآمده از موقعیت تاریخی و پیکربندی ِ هستی شناختی ای است که در آن حضور داریم.نفی سنت خرد انتقادی و رکود امید زاینده ی روشنگری در اشکال عملی – اجتماعی ، چشم اندازی از یک نظام ابدی را می نمایاند که به تعبیر " فوکویاما" پایان تاریخ است . ذهنیت های تاریک اندیشانۀ پایان ایدئولوژی ( لیوتار) ، مرگ واقعیت ( بودریار ) ، مرگ مولف ( رولان بارت ) ، مرگ تراژدی ( سوزان سانتاگ ) و ... محصول اضمحلال خرد انتقادی critical و احیای نظام عقلانیت ابزاری است که با صحه گذاردن بر فهم درون یاب ِ هرمنوتیکی ،بنیان های شناسایی روشنگرانه ، خردباورانه و نقادانه را ویران می کند . اپیستومولوژی ِ پست مدرن ، با گسست از پوزیتیویسم و ایده آلیسم و با ارائه ی دازاین ِ هایدگری ، امکانات نامحدودی از شناساگرهای فردی را با توجه به شالوده شکنی ِ ارزشی نیچه عرضه می دارد . جریان محافظه کار سنتی ، از نیچه تا دریدا ، عملا در خدمت احیای شرایط پیشامدرن ، سنن ویران شده و انسان ناباوری قرار می گیرد و در فرآیند تولید ادبی به سوژه زدایی ، مرکز زدایی ، شالوده شکنی ، عدم قطعیت ، ویرانی کلان روایت ها ، کثرت ارزشی و آنتی تزهایی از این دست سوی مند می شود .

عقلانیت ابزاری با هژمونی و سیادت بر ابزارهای فرهنگی – ایدئولوژیک جامعه و تحصیل واژگان گفتمان سلطه ، با طرح تئوری پایان ! از چشم اندازهای ایده آلیستی و غایت اندیش ارزش زدایی می کند!

این پایان ، مولود رها شدگی و شی ء وارگی سوژه ی اندیشنده و مشروعیت بخشیدن به از خودبیگانگی و وانمایی آن است . در شرایطی که از منظر آراء نیهیلیستی اندیشمندان پست مدرنی نظیر ژان بودریار، همه چیز در چرخه ای از وانمایی ها در حال پایان یافتن است ، یورگن هابرماس بنای نظریه ی ارتباط بین الاذهانی intersubjective communication را پی می ریزد ؛ نظریه ای که نوید رهیابی به رهایی از طریق تاسیس جامعه ی مدنی نوین ، بر پایه ی گفتمان مفاهمه آمیز معطوف به اجماع را می دهد .....

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پی نوشت :

برای مطالعه ی متن کامل این مقاله ر.ک : نشریۀ تخصصی بیدار ، ش 15 ، ص 51- 50

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 14:7 | لینک 

 

روزنامه ی روزان - چهارشنبه ۹ بهمن ۸۷
 
رضا عامری
 

آوایِ زخمی گلو

این روزهایم گلوست 

پگاه احمدی ، نشر ثالث ، ۱۳۸۴

  

 

 

ماده اساسی برای ورود به جهان کتاب ( متن ) :  پگاه احمدی « این روزهایم گلوست » . گرا نیگا ه هایی است که حافظه ما را بر می آشوبد تا خود را برای رویا رویی با پگاه احمدی به عنوان مولف و جمله عنوانی کتاب , به عنوان ادامه متنی { اتصال } آماده کنیم .

اما پگاه احمدی در حافظه من خواننده ای که با نو شته هایش در گیر بوده ام نوعی توقع ایجاد می کند و من با این افق توقع در مورد پگاه احمدی و بر اساس زیبا شنا سی مسافت – یعنی هم پیوندی ( تشابه ) و تفاوت با متون پیش از خود – از شعر به مثابه یک خواننده به متن نگاه می کنم .

تشابه و تفاوت مقوله ای پارودیک است که امکا نات شاعر را برای ورود در شعری همزمان متاثر از گذشته و در عین حال متفاوت با آن آماده می کند . گلو گاه و گرا نیگاهی که محل تو لید صداها و آواهاست . گلو گاه سیب آدم , مسیری که بر همه متن تسری می یابد تا رودی از دیده ها ی مولف را بسازد و روایتی را از این قوم بگوید . پس او ابتدا به ساکن به زبان و بعد به نمط روایتی و سپس به حاصل کار ادبی و جنس آن وابسته است. آیا با این مولفه ها می توان به سراغ چنین متنی رفت ؟ آیا با این مولفه های می توان به نا ممکن های متن و سپیدی های آن اندیشید و مسافت های زیبا شنا سانه  را کشف کرد  ؟

آیا هر تغییری در افق توقع خواننده علی رغم ثبات متن به تا ویلی پیرامون تغییرات مدلول منجر نمی شود ؟ آیا احمدی سعی در شکستن این سطح توقع ها ندارد ؟   به هر روی نگاه شاعر ما را به مفهوم تشابه و تفاوت بیشتر نزدیک می کند . احمدی جسارت پشت سر نگاه کردن را دارد , اورفه ای که پشت سرش را زیر کانه نگاه می کند , بی آنکه سنگ شود و بمیرد .. و جادوی او در همین نکته است , قلب جادو بر علیه جاد و گری ...

این روزهایم گلوست , سومین کتاب شعر پگاه احمدی بعد از کتا بهای « روی سل پایانی » ( ۱۳۷۸ ) و

« کادنس » ( ۱۳۸۰ ) است . شاعری که او را مستقیما می توان مولود دهه هفتاد دانست    .  دهه هفتادی که حضور او را در کنار شاعرانی مانند پرو شات کلامی , گراناز موسوی ,  رویا تفتی  و  … به عنوان یک نسل مشخص تشخص می بخشد  .

 این روزهایم گلوست هم با کتاب های گذشته نو یسنده فاصله دارد , هم با شعر دهه هفتاد یا به قولی  « شعر متفاوت » , و پگاه احمدی با بر گذشتن از پارادایم های  تجربی صرف دهه هفتاد و با زبانیت آن , که به نوعی با شعر ناب فاصله داشت , فاصله گذاری کرده است . اما این کنکاش او نه به سمت و سو های آینده که نوعی نگاهی دیگر به شعرهای دهه پنجاه و شصت را به ذهن متبادر می کند : م. موید و فیروزه میزانی . که این نگاه مولود گسست و تکا مل نا هنگامی است که شاید پروسه زبانیت به شعر دهه هفتاد تحمیل کرده است . که امروزه شاعران  نوعی تمایل به  فراروی از آن را  نشان می دهند .

احمدی در این کتاب هما نقدر به متفاوت و منحصر بودن خود نگاه دارد , که به تشابه نگاه می کند . و سطرهای شعر او هما نقدر در حوزه همنشیی اتفاق می افتد که در حوزه جانشینی میل به رویکرد دارند . و یا می توانیم بگوئیم او به مطابقت صرف با گذشته و با ادبیات مسلط و معطوف به قدرت هما نقدر تعارض دارد ,  که  با آن نوع تجربه گرایی که حتی می خواهد زبان گذشته را محو کند . او در جا یگاهی متفاوت ایستاده است  و تفاوت در کار او نه معیار اصلی بلکه آن روی سکه تشابه است . و این نشان از رویکرد دوباره به سوی شعر گذشته و امکا نات آن دارد , ذخیره فرهنگی ای که می رفت , تا نسل جدید را با شعر گذشته ما بیگانه گرداند .

فقط در چنین شرایطی است که یک شاعر می تواند زبان , این بنیان اساسی شعر را به صورت زبان بنیاد ین و ادامه منطقی ادبیات پشت سر خود نماید . و به سوی نحو و بلاغتی خلاق حرکت کند و با آن بخش « متفاوت » و یا آن بخش زبا نیتی که به نوعی باعث تقلیل شعر از ارزش های فرهنگی و موضوعی شده , فاصله بگیرد . با این خصو صیات می توان گفت که احمدی در عین اتصال با فرهنگ پشت سر خود به نحوی با تقابلی نسبت به شعر زبانی دهه هفتاد و به سوی کوششی جهت اجرای شعری جدید گام زده است .

او می داند که فرهنگ شعری گسترده ای از حافظ و مولوی و متون عرفانی و شفاهی .. پشت سرش ایستا ده اند . پس دغدغه های خود را به سوی  این گذشته می کشاند تا امروزش و شاعرانگیش را حفظ نماید . و نشان دهد که او « ملایی به مکتب نرفته » نیست . او می خواهد از مکتب زنانه خود تحشیه ای بر این دیوار خانگی بنویسد , خانه ای که دارد روایتش را می گوید – روایتی که گفته شده است – اما او به عنوان زن می خواهد تعبیرهای تازه ای از آن بدهد .. نه ازز بان مسلط مذکرانه که از زبان خودش .. چون می داند که « کتابت می کند مادر تَرم » , و با این کتابت از فرهنگ شفاهی و نا نو شته زنان هزاره فراروی می کند و پس از قرن ها تحشیه خود را بر دیوارها می نویسد و علنی می کند . و این همان گرا نیگاه – بن بست و گلو گاهی است که بحران تعبیری زبان را هنگامی که از صوت به نقشی بر دیوار متحول می شود می نما یاند , و در چنین حالتی است , که تجسد کلامی به قول عرفا اتفاق می افتد ,  و تن کلمات را چون زخمی به دوش می کشد تا شعر عرفان کردن باشد .. و این جاست که زبان دست به انتحار می زند .

« من هر چه درد می کنم از فارسی است » و « بچه ام , شعرم / میان دندانه های چاقو مانده است ! »

و شاعر می خواهد از میانه دندانه های چاقو « تاریخ نگاری » کند . و می خواهد خاطرات تن را بنو یسد . و این نوشتن , تراژدی انسا نهایی است که زبان کتا بت را به تن کرده اند . او می داند که  تذکره های امروزی  ,  دیگر نمی توانند  به این سنگ شدگی و به این « تنها مثل چوب » بودن همخوانی داشته باشد . پس حس هایش را بیرون می ریزد از قالب جسمیتی که سر کوب شده است .

او می داند که  مولف امروز همان مولف کلاسیک نیست که بتواند بیرون از متن بایستد و روایت کند , متن همان کلمات – زخم و همان صدای گلویی است , با همه چفت و بندها و تکو ینات نو شتاری آن . امتزاجی از حس و عاطفه و فریاد که متن را مبدل به متنی انتحاری می کند , متنی که بر علیه خودش و ذاتش عصیان می کند , تا به سوی تحولات امروزی گام زند . آیا پگاه احمدی با این تحولات به سوی نوعی تغییر جنسیتی در شخصیت شعر فارسی گام برداشته است ؟

حداقل این است که او می خواهد از میانه این بحران بیرون بزند , و تقدیر خود را از این بن بست برهاند , برای عبور از این بن بست تنها  فعل ایجابی فقط انتحار است .

« ما در جمله های بسته روایت شدیم » . این بستگی شعر زنان در آفاق شعر فارسی همان گلو گاهی است که متن باید از آن عبور کند  . باید عبور کند تا این بستگی را به سوی افصاح بکشاند , اما نا توانی اش او را به سوی فضیحت می برد , به سوی دیواری که باید از آن دری بر روی تاریخ بگشاید و قبحی را که زیبایی را محاصر کرده , نشان دهد . و توهم و وهن آلودگی را با آن متلاشی کند . اما متنی که میان دندانه های چاقو مانده است چه می تواند بکند ؟ «  هو شمندی آنان در پیمودن بی راهه ها یی است که خود در افکنده اند » - سطری از ریلکه – ساعات – ترجمه عبداللهی .

« این روزهایم گلوست » - عبارت عنوانی دفتر شعر او , جمله شعری ای که آن را در ُصلب شعرش می توان یافت , به عنوان نشانه و بیان زبانزدی متن او  . و وحی به دلالت کلی اثر او  , همچنا نکه به مثابه نشانه ای برای نگاه شاعر به متنش است . تا به عنوان جمله ای ار گا نیک از پیکر شعرش و از آنا تو می زنا نه اش , سیب و رنج تاریخی خود را به نمایش گذارد . گلویی مجروح با صداهای متکثر خفه شده .  که با هر جا به جایی این سیب – گلوی رنج , گزاره تازه ای به جهان پرتا ب شود .

تا ما با هر شعر و صوتش به نحوی وجوه تحولات زبان را از صوت منطوق به حروف متجسد در یابیم . تا از جسد به تجسد برسیم . تا دیگر زن تنها تن نباشد . زن باشد در{ تجسد }  زن . 

« پس آن همه شتاب انگار بیهوده بود / و آن همه دوشاب / وقتی که مثل گَون تلخ می شدم می ریخت … / تلخم تلخ زهر / و دایه دایه وقت جنگ من است !»

در این نمایه تحول کلمات از گفت و صوت و گفتا ر به کتابت و در این میدان جنگ , شاعر در کنار نمایه دیگری از تحول درنگ می کند و چونان سوژه ای آن را اعلان حضور می دهد تا بتواند از سویه های دیگر آن را به غیاب و انتحار و مرگ متصل نماید . و این انتحار و اعلان جمع می شوند تا نظرگاهی تازه را بر علیه زبان بسازند ..

« ما های های .. شاعرانه تر از کربلا .. ما های های .. کتابت می کند مادر تَرم ادبیات و دامنش از اشک , خیس دروغ .. و بچه های من / در بن بست کوچه ها .. / آه , بچه های من , در میدان کربلا » .

اما معضل شعر زنان , نظام ذهنی مذکر ( مسلط ) ی است که گفتیم نسق بسته ای دارد و نمی خواهد چیزی را بیرون از ذات خود بپذیرد . پس همه چیز را بر مبنای ضخا متش و بزرگیش می سنجد . توجه و اهمیت نسبت به بزرگی و عظمت است . و کوچک و جدید و حاشیه ای جا یگاهی در این نسق ندارد . پس دروازه های احتجاج زبانی در احتکار جنس مذکر است و وابسته به آنهایی که مو صوف به بلاغت و فصاحت هستند و آنها حجتند !

و برا ی ایستادگی در برابر این نظام مرد سالار , مولف ما علاقه ای به فصاحت و بلاغت نشان نمی دهد . در شعر او واژگان بر علیه هم می شورند , تا مانع کشف و افصاح شوند و در خفای خود بمانند . در این نبرد زبان وارد گردابی می شود .. به سوی درون تا از ذات خود پرده بردارد و کلماتی که خود فاعل و مفعول و آمر و مامورند , ما موریت دارند , تا انگیزه های ذاتی زبان را برای غیاب متحقق کنند . و درها بسته اند و کلمات و مخاطب غایب اند . یا بگوئیم که کلمات از درون زهدان غیاب باید متولد شوند , و در زهدان غیاب است که شاعر با آنها ملاقات می کند . غیاب راز زبان و مطلب کلمات اوست . یا بگوئیم او نا چار است بر علیه روابط نحوی و نحو زبان مسلط که بلاغت مردانه آن را نما یندگی می کند , به معارضه بر خیزد . تا تاریخ را از زبان خود بنو یسد با روایت یک زن و در حقیقت به سوی نوعی تغییر جنسیتی – شخصیتی  شعر فارسی حرکت کند .

شاعر در رویکرد فرهنگی زنا نه خود به نشانه ها نگاه می کند , و برخوردش با نشانه ها نشان می دهد , که شعر او از نظر  کمٌی حاوی باز نمایی حد اکثری نشانه های مو نثانه است , نشا نه هایی که به معنای مدرن از شعر فروغ شروع شده است . نشا نه هایی که نه در معنا که در ریخت نگاری و شکل شعر هم حضور داشته اند . و اگر فروغ با حذف وزن شعری به نظر می رسد که اجزاء طولی و عمودی شعر را { بنا به تعریف ارسطویی } به نفع فضای افقی و فضای حا شیه ای می شکند . و  شعر امروز را به نحوی با گسست از نمایه شعر عمودی همسو می کند  . احمدی این نا همگرایی , نمایه فرهنگی مذکرانه را که در خاطره فرهنگی ما قبل فروغ و در فرهنگ مذکر حضور داشته , و نماد قدرت عمودی و بلاغت مردانه است , می شکند – او هم اصرار دارد از  نوعی به نشانه های عمودی شالوده شکنی نماید .

در این شالوده شکنی نشانه شنا سانه  ,  به نحوی در دنباله شالوده شکنی های ریخت نگارانه فروغ حرکت می کند  و حتی جسارت می کند و شعر گذشته را با « مادرم فردوسی » خطاب می کند , در شهری که لبر یز از نشانه های مذکر است  و در شاعری که کا ملا مردانه می نویسد !

شاعر در شهری که از نشا نه های عمودی و مردانه لبریز است , و در کنار فضا های سنتی مذکرانه , چه می تواند بکند ؟ آیا باید مانند پروین در زیر چتر الگو های ذکوریت مطلق قرار بگیرد و مرد شود و مردانه بنو یسد , بدون آن که به نظم فرهنگ مردانه دست بزند , یا بر علیه آن  تمرد کند ؟ می کند !

نه او راه دیگری را بر می گزیند راه فروغ را . « و من زنم / ظنین به سرگذشت خودم / ایران دلگیری کنار بقعه شاه عبدا لعظیم ! »  

دلگیری و بحرانی که می تواند توجه نقد امروز را به سو یه های زنا نه تری سوق دهد , و این پرسش که آیا ما هنوز در مقابل نشانه های فرهنگی عمودی مذکرانه قدرتمندی هستیم , که جا یگاه شعر را بحران زده و محدود کرده است ؟ یا در مقابل دختر دلگیری ایستاده ایم که جا یگاهی در درون این نظم شعری مذکرانه ما نداشته است . « چه باید کرد؟ »  دغدغه زنانه و اصلی اوست . که می خواهد آن را از سر گذشت زنان و تاریخ بیرون آورد , همان دغدغه ای که فروغ به خاطر مرگ زود رس نتوانست به طور کا مل رقم بزند ,  آیا پگاه نشا نه های این بلوغ را نشان نمی دهد  ؟

« بر هره ای نشستم و آفتاب به افا عیلم بلند شد / بر مناره ی تهران خم شدم و روی سیب باز این دنیا گر یستم / دیدم چطور از بقعه , خشت های پیامبر را می برند / در داربست مولانا کافی شدم / و پشت این درها / پشت کردم و دست خطم را به دبستان دیگری بردم / از این ها که شاعران سر زمین من اند : / باجی ها , روسپی ها و ابو جهل ... » ص ۸ .

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 14:0 | لینک 

 

گفت و گوی فیض شریفی با پگاه احمدی 

 

شعر زن از آغاز تا امروز

ناشر : چشمه ـــــ ۱۳۸۴                                                      

 

؟ خانم احمدی ، من شعرهای شما را خوانده ام اخیرا بیشتر ، می خواستم ببینم این کتاب

" شعر زن ، از آغاز تا امروز " به چه انگیزه ای نوشته شده ؟

 

+ واقعیت این است که  من همیشه دغدغه ی شعر زنان را داشته ام .  یک احساس تعلق

خاطرخاصی به آثار زنان شاعر دارم و سیر تحولات  شعری شان را دنبال می کنم . زمانی

که می خواستم آنتولوژی شعر زن از آغاز تا امروز را شروع کنم در اطرافم صرفا تعدادی

کشکول واره می دیدم که تعداد زیادی نام های شاعران مختلف  را بدون هیچ  نوع   معیار

مشخصی گردآورده بودند ........معیارهایی اعم از اولویت بندی یا زمان بندی مثلا بر مبنای

دهه یا در نظر گرفتن پیش زمینه های تاریخی – اجتماعی بوجود آمدن شعرهای مختلف یا

سبک ها و نحله های مختلف شعری و بسیاری از معیارهای دیگری که برای من مهم بود

در تالیف یک آنتولوژی و خیلی از این کشکول واره ها فاقد این معیارها بودند حتی مقدمه

یا موخره یا هر توضیح دیگری لا اقل درباره ی دلایل انتخاب های شان نداشتند .

خب ، این معیارها و حساسیت هایی بود که من داشتم و می دیدم  که به ندرت در آنتولوژی

هایی که تا آن زمان چاپ شده بود رعایت شده است. می گویم به ندرت! که چیزی را مطلق

نکرده باشم . شما واقف هستید که سیر تحولات شعری اعم از    تحولات محتوایی ، زبانی ،

 فرمی وساختاری چقدر سریع پیش می رود .   کم کم از تغییرات دهه ای داریم به  تغییرات

زمانی کوتاه مدت تری می رسیم . حالا دیگر این تغییرات     هر دو سه سال یک بار ، قابل

مقایسه و بررسی است. طبیعی هم هست چون ذهن و زبان در شعر، تابع  زیست و  تجربه

های زیستی شاعر هستند و روند زیست انسان امروز   ،    روند بسیار تند و سریعی است. 

 گاهی

حتی حس می کنید که دارید از این همه سرعت و تغییر جا می مانید . به هر حال من  سعی

 کردم که از یک زاویه ی جدیدی به این جریان نگاه کنم ، به همین خاطر هم مثلا  نگاه من

در این کتاب نگاهی نخبه گرایانه بوده است . از همان ابتدای کار دلم می خواست شاعرانی

را در این مجموعه معرفی کنم که کارهای متفاوت و اثر گذاری ارائه داده باشند و به لحاظ

خلاقیت های تصویری ، لحن ، بیان ، زبان ، دایره ی واژگانی ، شگردهای شخصی و ......

تاثیر گذارتر و شاخص تر از بقیه عمل کرده باشند . به خصوص تفکیک شاعران مهم و اثر

گذار این پنج   دهه ی    اخیر و توضیح ِ چرایی ِ تفاوت های سبکی ، ذهنی و زبانی شان بر

اساس خاستگاه های اجتماعی – سیاسی ِ هر دهه ، برایم خیلی مهم بود .

 

؟ خیلی ممنون،مطلبی که برای من سوال بود این بود که شما وقتی درباره ی وضعیت زنان

از رابعه شروع می کنید، به سراغ مهستی گنجه ای می روید و بعد به یک باره سراغ قره

 العین [ در زمان قاجار می آیید ] و خیلی با عجله خودتان را از آن دوره رها می کنید ، به

 نظر من که باید خیلی بیشتر ریشه یابی می کردید که چرا ما باید حدود 8  قرن   سه شاعر

مطرح زن داشته باشیم .

 

+ من به آرشیوها و منابع زیادی مراجعه کردم . تقریبا همه را مطالعه کردم مثلا در دوران

 قاجار شما با چیزی بالغ بر پنج هزار زن شاعر برخورد می کنید . یا دورتر برویم.در همان

 قرن ششم که مهستی را داریم چندتایی نام دیگر هم در تذکره ها آمده ولی کدام شان ماندگار

 شده اند ؟ به کدام یک از این نام ها استناد می شود ؟

 در ادوار مختلف شعر کلاسیک ، شما با تعداد زیادی شعر مواجه    می شوید که همه شبیه

هم هستند. در دوران قاجار، اکثریت شاعران  زن ، شهدخت های  قجر و   زنان حرمسراها

بوده اند در این دوره شاعران زن پستو نشین و حجره ای داریم به این معنی که این شاعران

هیچ ارتباط فعالی با جامعه ، با واقعیت بیرون از حجره های شان نداشته اند . خیلی  از  این

زنان حرمسرا تمارض می کرده اند که طبیب  بیاورند    بالای سرشان     و در حقیقت به این

 بهانه     بتوانند با یک مرد ِ متعلق به جهان ِ بیرون  از پستو ، ارتباطی در حد گفت و گو پیدا

کنند که تازه آنهم در حضور   خواجه های  حرمسرا  بوده است. خب ، بسیاری از این زن ها

شاعر بوده اند و با توجه به فضایی که توصیف شد گاهی در این تغزل ها ، تمایلات همجنس

گرایانه دیده می شود و شعر پر است از ناز و    کرشمه ی زن ها برای یکدیگر که از دایره

ی واژگانی ادبیات مذکر عاریه گرفته شده در آن فساد  حجره ای  و   فضای بسته و مخوف .

این اوج تراژدی است .

حالا آیا واقعا ضرورتی دارد که ما بیاییم و از این ها تک تک اسم ببریم   و   صدها نمونه ی

مشابه که فاقد ارزش ادبی هستند حتی گاهی در اوزان و صناعات هم مشکل دارند  ، در یک

آنتولوژی ای که اساسا قرار است نخبه گرا باشد ، معرفی کنیم ؟   من در مقدمه ی کتاب هم

این ها را توضیح داده ام . برای همین است که مثلا در قرن چهارم به رابعه  اشاره کرده ام

و در قرن ششم به مهستی و بعد هم تعداد محدودی از  شاعران     دوره ی قاجار و شاعران

زن در دوران مشروطه تا می رسیم به دهه های بعد . و از ابتدا هم  هدفم همین   نخبه گزین

کردن و گلچین کردن بوده است .

 

؟ چه انتظاری از آن زنی که در آن جامعه ی بسته زندگی می کند  دارید .       مثلا رابعه را

می بینید . به خاطر عشق به بکتاش به دست برادرش کشته می شود  .  من خودم هم ماندم

مهستی گنجه ای چطور چنین شعرهایی در آن زمان گفته ، مثل این رباعی :

 ما را به دم پیر نگه نتوان داشت

در حجره ی دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

 

+ بله دقیقا . چیزی که مدت ها بعد در شعر ژاله قائم مقامی می بینید .  در حالی که خیلی از  

علاقمندان شعر امروز و حتی خیلی از شاعران امروز نمی دانند که       پیش از فروغ  هم

جسارت ها و عصیان های غریبی در بعضی از شعرهای ژاله قائم مقامی وجود داشته است .

این است که بلافاصله بعد از رابعه و مهستی می پرند سر پروین و   فروغ    که هر کدام به

شکلی متفاوت، آغاز گر دو مبداء مهم در شعر زن  هستند. به هر حال غرض ام این بود که

بگویم در برخوردهایی که داشته ام با خیلی از شاعران جوانی که در حوزه ی   شعر امروز

فعال هستند ، متاسفانه تعداد کمی از آن ها بودند که فرضا شاعری مثل ژاله قائم مقامی  یا

مثلا شمس کسمایی را بشناسند . یکی از دغدغه هایم در این آنتولوژی این بود که لااقل به

شکلی موجز، این شاعران ، پیش زمینه های سیاسی – اجتماعی شکل گیری  شعر زن  در

دوران مشروطه و نمونه هایی از آثار شاعران  زن مشروطه    را به این نسل معرفی کنم .

کما اینکه در مورد دوره های بعد هم این کار را کرده ام .

 

؟ شما نوشته اید که زنان در یک جامعه ی مردسالار بوده اند . آیا زنان فرهنگ و ادبیات

 و تاریخ جداگانه ای دارند . به نظر می آید که زنان در این فرهنگ مرد سالارانه همخون

 و همراه شده اند. شما آیا اصولا به جنسیت در شعر اعتقاد دارید ؟  

 

+ من در مقدمه ی این کتاب نوشته ام که با خط کشی های جنسیتی موافق نیستم اما راستش

را بخواهید این ها در یک جامعه ی تک صدا و بسته ای مثل جامعه ی ما واقعا شعار است .

به خاطر این که در ابتدایی ترین و بنیادی ترین مسائل مان هم دچار مشکل هستیم       . این

تفاوتی که من فرضا می خواهم از آن فرار کنم و خط کشی اش نکنم ، پیشاپیش        خطوط

ممیزه اش را رسم کرده . پیشاپیش من را پرت کرده است آن طرف ِ خط !   این    اجحاف ها

و تبعیض ها آشکارا وجود دارد هم در نوع زیست و رفتارهای متقابل مان   هم   در قانون  و

لوایح و تبصره های مان هم در عرصه ی روشنفکری معیوب مان ،    اصلا داریم مدام تنفس

اش می کنیم . بله من نوشته ام و دلم هم می خواهد که خط کشی    و مرز بندی وجود نداشته

باشد ولی وقتی می بینم انگار یک جریانی از درون و بیرون شکل   گرفته که مثلا نوع مترقی

ای از شعر زن اصلا دیده نشود ، اصلا مجال دیده شدن پیدا نکند  ، خب چه می کنم ؟   می آیم

صاف می روم سراغ شعر زن و نهایت تلاش ام را برای نشان دادن اش به خرج می دهم یعنی

حالا که این خط کشی به ناچار هست ، من لا اقل سعی می کنم طناب را با شدت بیشتری بکشم

سمت خودم . و این که اساسا ما چطور می توانیم دم از شعر آزاد و  بدون     مرز بزنیم وقتی

تمام فشار تبعیض جنسیتی با همه ی تبعات اش دارد بیش از گذشته حس می شود ؟   دلیل اش

هم این است که  این جامعه مدام در حال نوسان بوده        ، همین که آمده نفس بکشد ، دچار

خفقان شده . بعد از دوران قاجار، در عصر مشروطه یک    دفعه یک فضای باز بوجود می آید

یک تعدادی زن می آیند متصدی مطبوعات می شوند ،     مکتب خانه هایی دایر می کنند ، حتی

به خاطر این حرکت های اجتماعی ، همسران شان        طلاق شان می دهند ، مورد فحاشی و

اهانت و حتی ضرب و شتم قرار می گیرند . نه امنیت خانوادگی داشته اند نه اجتماعی .

اما با این همه کار خودشان را می کنند،ادبیات می سازند و شعرهای درخشانی تولید می شود

 در آن دوره       . در دهه های اخیر شما تلاطم و تکاپوی شعر زن را می بینید که به موازات

تحول شرایط اجتماعی و تغییر نسل ها دقیقا تغییر ماهیت می دهد .     اصلا دست و پا می زند .

همین که شرایط ِ اجتماعی مطلوب تر و باز تری فراهم می شود این شعر هم آرام تر می شود ،

 لطیف تر می شود ، می آید روی آب . اما در هر شرایط بسته و نابه هنجاری ، شروع می کند

با خودش سر و کله زدن ، دشوار شدن ، تلخ شدن .

اصلا هرجا که شعر ، هوا برای تنفس نداشته است ، رفته است به سمت ذهنی شدن ، درون

خودش فرو رفتن ، خودش را تکه پاره کردن در زبان . ( تجربه ی خودم را می گویم )

و در تمام این سال ها ، همین وضعیت را داشته است دیگر . از طرف دیگر، وقتی هنوز هم

سقف ِ کار و قضاوت ، صدای مسلط ِ مردانه است در ادبیات ، دیگر چه جایی      برای   این

شوخی ها می ماند . اصلا سوای معدودی استثناها اکثر صداهایی که مجال یافته اند    شنیده

بشوند در شعر زنان را هم حضرات آقایان تشخیص داده اند که به به خوب است بله !  شنیده

بشود ! در بوق و کرنا برود یا نرود !

 

؟ این عیب از کجا ناشی می شود ؟

 

+ مسئله ی امروز و دیروز نیست ، یک مسئله ی تاریخ گردن ِ     کلفتی ست که قرن هاست

پشت سر داریم و دو مسئله ی سیستم و ساختار فرهنگی – اجتماعی جامعه ی امروز ماست .

هنوز عقب مانده تر از آن هستیم که بخواهیم آن خط کش را برداریم .

 

؟ شما ذکر کرده اید که بعد از بهار و دهخدا یک سری تغییراتی در زبان زنان ایجاد شده است

 خودتان پذیرفته اید که باز این ادبیات مردسالارانه تاثیر مثبتی هم داشته است .

 

+ بله ، گفته ام که شاعران زن به امثال دهخدا و بهار و عارف قزوینی تاسی کردند  و یک

نوعی از ادبیات انتقادی – اجتماعی در آثارشان بوجود آمد اما این زمینه ی باز     اجتماعی

سرکوب شد . اگر نمی شد ، ادبیات زنان ، امروز باید یک قرن جلوتر می بود .     شما نگاه

کنید هنوز بسیاری از شاعران زن ، شعرهای جذابی می نویسند که جذابیت اش را  پیشاپیش

ادبیات مردانه تعریف کرده و سفارش داده است .      معمولا هم این نوع شعرها  مورد پسند

این بازار عرضه و تقاضا قرار می گیرد . چشم انداز کلی خیلی محدود و  کوچک و کم  است .

زن شاعر می داند باید  چه و چطور بنویسد و صدای مسلط ادبیات هم می داند چه می خواهد .

بازهم می گویم و تاکید می کنم سوای معدودی استثناها .

من ، بدون اغراق دارم تمام آثار منتشر شده ی زنان شاعر را می خوانم . آن هایی را هم که

در دسترس ام نیست از دورترین شهرستان ها ، لطف می کنند برایم ارسال می کنند . هفته ای

نیست که لااقل یکی دو کتاب جدید از زنان شاعر نخوانم . متاسفانه هشتاد درصد این شعرها ،

شعرهایی صرفا تزئینی و فاقد اندیشه و تحلیل نسبت به جامعه، نسبت به جهان. اصلا نسبتا به

چیزی جز ضجه مویه های معمول زنانه هستند . البته خیلی از این شعرها ، خوشکل و خوش

ساخت و خوش آهنگ هم هستند اما فقط همین اند نه چیز بیشتری . خب ، من می آیم      این

شعرها را با شعر شاعران زن جهان در صد سال گذشته مقایسه می کنم یعنی حتی نه با شعر

شاعران امروز جهان می بینم تفاوت اندیشه ، تفاوت نوع نگاه به پیرامون ، به هستی حتی به

خود مقوله ی زن و جهان زنانه چقدر نجومی است . شما به عنوان نمونه شعر شیمبورسکا را

می خوانید ، بعد می آیید شعر شاعران زن خودمان را می خوانید .    مربوط به         حیطه ی

جغرافیایی یا وسعت اطلاعات هم نیست . انگار مربوط به نوعی تربیت و    حساسیت ذهنی ست

که یک جامعه ی آزاد و رشد یافته در شاعرش ایجاد کرده که آنقدر از مسائل      بدوی و امیال

ذهنی ِ اولیه اش عبورکرده است که حالا در شعرش به تحلیل  وضعیت  مناسبات    جهانی برسد 

از سازمان ملل ، بمباران شیمیایی ، اختلاف دولت ها و در           عین حال ،       ابزوردیته و

طنز حاکم بر این مناسبات صحبت کند . این ریشه ها را باید در کجا جست و جو کرد ؟

بعد شما در اینجا دهمین کتاب شعر یک خانم با مدرک دکترای ادبیات ِ فارسی را با اولین کتاب

شعرش در یک پروسه ی زمانی 20 ساله مقایسه می کنید ، می بینید که تنها تغییری که اتفاق

افتاده در جنس تصویر سازی هاست وگرنه دغدغه از ابتدا تا      انتهای کتاب ،هنوز دغدغه ی

شوهری ست که شب ها دیر به خانه می آید ! خب  من این را به عنوان یک دغدغه ی انسانی

می توانم در یک شعر ، در دو شعر بپذیرم اما اینکه 20 سال تمام هستی ِ یک شعر بشود این

که چرا آقا شب ها دیر به خانه می آید ، یا چرا معشوق به عاشق پیغام نمی دهد واقعا    برایم

سخت است یعنی حتی با تکرار خواندن اش دچار حس تحقیر می شوم .

 

؟ شما در این کتاب پروین اعتصامی را " آقا " نامیده اید و از روی لج و طنز به او    عنوان

 " آقا " داده اید و گفته اید او زنی مردانه در قلمرو شعر و عرفان است . سوالی که من دارم

 این است که او در خانواده ای مذهبی رشد کرده ، پدرش اعتصام الملک ،       از مترجمان و

نویسندگان به نام مشروطیت است . بعضی معتقدند که او غزلیاتی عاشقانه داشته که آن ها را

دور ریخته و عشق اش را به عرفان داده است . در همین دورنما به نظر می رسد که    خیلی

از اشعار او مردانه تر از حافظ و سعدی و مولوی است . چون آن ها به آب و رنگ و خال  و

خط و چشم و لب معشوق و چهره معشوق کار دارند. ولی پروین حتی وارد این   مقولات نمی

شود. به خاطر وضعیت جامعه اش . به نظر من اگر زنده می ماند یک نوع         دگردیسی در

اشعارش پیدا می شد .

 

+ صد در صد . چون پروین در حقیقت یکی از قله های شعر زن است . آن قدر   مهم بوده که

من یک مقداری بی رحمانه به شعرش تاخته ام چون توقع ام خیلی از پروین اعتصامی   بالا  

بوده است . به همان دلیل که در دامن اعتصام الملک رشد کرده . در معرض گفت و   گوهای

فرهنگی پدرش با آدم های بزرگی بوده است مثل دهخدا . تا آن تراژدی ازدواجش با    آن آدم

وحشی نظامی پیش می آید . پروین هم قربانی شرایط جامعه ای است که وادارش  می کند از  

زبان نخ و سوزن ، سیر و پیاز ، حرف بزند . یعنی دهان اش را قفل کند و با دهانی    مجازی

حرفش را بزند ، دردش را بگوید . پروین ، زن خیلی اندیشمندی بود و اشاره من در      کتاب

 بیشتر کنایه به جامعه ای بوده است که با قلدری جلوی این صدای محجوب قدرتمند را گرفته

 است و او را کانالیزه کرده است به سوی یک نوع لحن بیانی که می توانست در   عین درک

عمیق اش از مسائل، به جای ناصرخسرو شدن،اثر انگشت زنانه تری را هم به جای بگذارد .

 

؟ شما در نوشته های خود به فروغ هم رحم نکرده اید یک جایی گفته اید که شعر       قربانی

فروغ معلول این مرزبندی جنسیتی است . به عبارتی می توان گفت که فروغ    مجری ادبیات

از نگاه مردانه است ؟ به نگاه ِ زنانه نه ؟

 

+  بله این را گفته ام و حالا در کمال صداقت و شجاعت می گویم که       امروز ، دیگر چنین

نظری ندارم در برهه ای از زیست شعری و زیست واقعی ام هستم که         خیلی خودم را به

فروغ ، آن معصومیت ، آن تنهایی ِ مطلق و آنهمه دردمندی نزدیک حس می کنم .

 

؟ اجازه بدهید من سراغ سیمین بهبهانی بردم . سیمین در کلاس علوم انسانی دانشگاه تهران

 در سال 56 آمده بود . من در آن سال دانشجو بودم . من به ایشان اعتراض کردم که شما در

 زمینه ی اجتماعی به معلول ها می پردازید و علل را فراموش کرده اید . می گفت: من اولین

 شعرم " شعر روسپی " بوده ، گفتم روسپی گری معلول یک جامعه ی بیمار است .  به علت

بپردازید . مباحثی که شما باز کرده اید در شعر سیمین ، شما نوشته اید که او اوزان   جدیدی

خلق کرده است .     در حالی که اگر کسی شبکه ای از عروض در اوزان عروضی باز  کند ،

خالق ایجاد وزن جدید نیست . گذشته از آن که سیمین یک شاعر خلاق در بسیاری  از زمینه

ها است . شما به این دو مقوله چگونه می نگرید ؟

 

 + سیمین بهبهانی در خیلی از غزل هایش اوزانی را تلفیق می کند که     پیش از او معمولا 

جزو اوزان مهجور به حساب می آمده یعنی به خاطر دشواری وزن ،        شاعران کمتر به

سراغ آن وزن ها رفته اند . البته استاد محمد حقوقی هم نمونه هایی از    شعر سیمین ارائه

داده اند و در تقطیع عروضی بعضی از شعرها نشان داده اند که به لحاظ      افاعیل عروضی

و زحافات ، این وزن ها کاملا ساخته ی خود ایشان است . اما نکته ی    ارزشمندتر در شعر

خانم بهبهانی ، ستیهندگی کلام و بیان مسائل انتقادی – اجتماعی در اوزان و قالب هایی است

که عمدتا در خدمت بیان تغزلی و عاشقانه قرار می گرفته اند و        این وزن ها و قالب ها ،

به این ترتیب مورد شالوده شکنی قرار گرفته است .

 

؟ شاعران جدید که شعرشان شما را راضی کرده است البته به غیر از خودتان کدام ها هستند ؟

 

+ بله ، تعدادی از شعرهایم را واقعا دوست دارم . برای این شعرها رنج کشیده ام ،      تمرین

کرده ام ، دردم آمده ، جنگیده ام ، مصیبت کشیده ام ، تقریبا از بهترین سال های     نوجوانی ام

تا حالا که در آستانه ی 35 سالگی هستم ، همدیگر را صد بار لت و پار و زخمی      کرده ایم .

اما با جستجو به آن بخش از حافظه و زیبایی شناسی ِ فردی ام که البته کم هم سخت گیر      و

تمامیت خواه نیست به این نام ها و شعرهای شان می رسم : طاهره صفار زاده       ( بویژه در

کتاب طنین در دلتا ) خاطره حجازی ( در اندوه زن بودن )  بنفشه حجازی ( در اعتراف می کنم )

 فیروزه میزانی   ( در حسودی به سنگ )    ،                    فرشته ساری ( در شکلی در باد )

زنده یاد نازنین نظام شهیدی     ( بویژه در دو کتاب بر سه شنبه برف می بارد و اما من معاصر

 بادها هستم ) نسرین جافری   ( در رمل هندسی ِ آفتابگردان ) ، مهرنوش قربانعلی ( در تبصره  

، راه به حافظه ی جهان و  به وقت البرز ) ،         سپیده جدیری ( در خواب ِ دختر دوزیست   و 

 صورتی ِ مایل به خون من ) ، رویا تفتی ( در سایه لای پوست ) ،                        رزا جمالی   

 ( در هر سه مجموعه اش ) ،                                  آزیتا قهرمان ( در بسیاری از آثارش )

 ناهید کبیری ، ندا ابکاری ( در کتاب از راه سایه ها ) ، رویا زرین  ( درهر سه مجموعه اش )

گراناز موسوی ( در پابرهنه تا صبح )                     فریبا صدیقیم ( در شعر شاید مرده باشم )

شیوا ارسطویی ( در گم ) ،            مریم هوله ( در کتاب در کوچه های آتن و بسیاری دیگر از

آثارش ) ، شهین خسروی نژاد ( در بسیاری از شعرها یش)                          مینا میرصادقی

( در من درخت شهرزاد می بافم ).

 

؟ شما شعرها را به دهه های مختلف تقسیم کرده اید . این دهه ها جریان است         یا موج ؟

مثلا شعر نیمایی جریان است و داربست و چهارچوب دارد و حرکت با          پشتوانه ای پشت

آن خوابیده ، آیا بقیه در سطح حرکت می کنند یا عمقی هم دارند ؟ مثلا می گویند     موج یک ،

موج دو ، موج سه ، این دیگر چه قضیه ای است که به آن دامن می زنند ؟ آیا اصولا می شود

شعر را بر اساس دهه ها تقسیم بندی کرد ؟ یعنی شاعران تصمیم گرفته اند  هر دهه وارد یک 

ماجرا بشوند ؟

 

+  هیچ موج یا تحولی خود به خود به وجود نمی آید . هر موجی بدون شک      یک خیزش گاه

یا یک خاستگاه اجتماعی دارد .        یک دگرگونی بوجود می آید مثلا در      عرصه ی اقتصاد

 در عرصه ی مناسبات سیاسی یا      عرصه های دیگر و ضرورت بوجود     آمدن  تغییر حس

می شود . یا حتی پیش از آن که ضرورتش حس شود ، تغییر ایجاد می شود .    یعنی به محض 

اینکه زیربناها و بنیان های سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی یک جامعه ای دستخوش تغییر بشود

این ، تاثیر مستقیم اش بر آفرینش های ادبی – هنری حس می شود . شما ببینید    در سال های

پایانی دهه ی 30 و آغاز دهه ی 40 ، فریدون رهنما با وارد کردن مبانی نظری  هنر و ادبیات

اروپا  ، یکباره چه موج و تحولی در ادبیات و سینمای ایران  بوجود می آورد .   در پی آن چه

آثاری بویژه از فرانسه به فارسی ترجمه می شود ، چه فیلم هایی ساخته می شود و چه ادبیات ِ

غنی ای شکل می گیرد در ایران . یا مثلا از اواسط  دهه ی 60  ، یکباره با    موج گسترده ای

از ترجمه ی متون فلسفی و نظری ِ غرب مواجه شدیم که در گفتمان مستقیم با    شعر و ادبیات

قرار گرفت و تاثیر عمیقی بر تغییر مولفه های شعر پیش از خود گذاشت .

به هر حال فکر می کنم ، هر موجی ، ما به ازای منطقی یک اشباع شدگی است .        در شعر

و ادبیات ، هر وقت به مرحله ی ثبات ، تثبیت و اشباع شدگی رسیده ایم ، یک        اتفاق جدیدی

شکل گرفته و لابد به این معنی است که آن نوع ِ نوشتاری قبلی ،              آن سبک ، سنت  یا

هرچیز دیگری که اسم اش را می گذاریم ، دیگر نمی توانسته به وضعیت و          نیازهای جدید

پاسخ بدهد . درست همانطور که نیما این ضرورت را حس کرد . یک تعبیر دیگرش        هم این

است که زبان ِ شعر در " وضعیت ِ اظطراب "        ( به تعبیر زنده یاد محمد مختاری ) ،   خیلی

طبیعی است که زبان مظطرب و پریشیده ای بشود .              خیلی طبیعی است وقتی زبان ، در  

 معرض تهدید و تشویش است ، این تشویش ،         ناخودآگاه در آن  تولید بشود. وقتی راه ِ باز ِ

 متن به بیرون ، بسته می شود ، طبیعی است که متن          ،              خود – ارجاع می شود .

 وقتی امکان دیالوگ برقرار نباشد ، شما مجبور می شوید  با خودتان     مونولوگ داشته باشید .

 این شقه شدگی ، تکه پارگی ، عصیان و عدم انسجام مثلا روایت یا ساختار     عمودی شعر هم

 دقیقا ما به ازای واقعی زیست نسلی تکه پاره و مستاصل است .         گیریم که ده درصدش هم

 پی آمد این موج نوی ترجمه باشد ، اصل،                  همان نود درصد ِ زیستی و تجربی است .

 غرضم این است که یک سری موج هایی که بوجود     می آید طبیعی است و یک سری موج ها

هم کاملا از پیش تعیین شده است !

 

؟ شما خودتان با کدام موج حرکت می کنید ؟

 

+هر موجی که دلیل موجه تری برای بردن ام داشته باشد .       باید خیلی موج قدری باشد ! اگر

چنین موجی وجود نداشته باشد خودم آن را بوجود می آورم .

من ، نوسانات را در شعرم تجربه کرده ام .                همیشه  در حال آزمون و خطا بوده ام ،

شعرهایی گفته ام که چه به لحاظ زبان چه به لحاظ     موضوع ، زمین تا آسمان با هم متفاوت

است . چون اصولا قدرت ریسک پذیری  بالایی دارم .        خطر کردن و تجربه کردن را دوست

دارم . تجربه های شیوه های مختلف روایت را دوست دارم     . یاد گرفته ام با زبان با تصاویر ،

مثل خمیر بازی کنم و آن را تقریبا به هر شکلی که بخواهم در   بیاورم .بازی نوشتن را دوست

دارم . عاشق این بازی ام . هیچوقت نمی گویم که به یک سبک     ویژه دست پیدا کرده ام چون

می دانم مرگ تجربه گرایی و به قطعیت رسیدن یا اصولا به نتیجه    رسیدن یعنی مرگ  خلاقیت

و مرگ شعر .      به هر حال من در این چند مجموعه ای که طی     این سال ها چاپ کرده ام و

همینطور هم در شعرهای پراکنده و چاپ نشده ام ،          شیوه های متفاوتی را تجربه کرده ام .

 

؟ من فکر می کنم در کتاب های قبلی تان ، شاخک های شما در       جنگل شعر پست مدرن گیر

کرده است . خانم شیوا ارسطویی در مورد شاعران شعر پست مدرن       مصاحبه ای با یکی از

روزنامه های کشوری انجام داده و از کارهای قبلی خودش ابراز انزجار    کرده است و شاعران

پست مدرن را شاعرانی سطحی معرفی کرده که اگر آنان دست از بشکن            نشکن ِ زبان و

ساخت و پاخت های شان بردارند ، از کنار یک جوی باریک هم نمی توانند رد شوند      .     نظر

شما در این باره چیست ؟ شما نمونه هایی از شعر شیوا ارسطویی را در کتاب تان     گذاشته اید

در حالی که او این نوع شعر را قبول ندارد .

 

+ من ، هیچوقت نه تنها خودم را پست مدرن نمی دانم       بلکه به یک معنی مدرن هم نمی دانم ،

چون اصولا از هر زاویه ای که با خودم برخورد می کنم ،         در شعرهایم ، در نوع زندگی ام ،

در زیبایی شناسی ام ، جست و جو می کنم خودم را یک آدمی        می بینم که تمام ریشه هایش،

ساقه هایش تا زانو در سنت است ، در کلاسیسیزم است . در گذشته ،         در تاریخ است . حتی

شعرهایم هم همین حال و هوا را دارند . در نقدها هم اکثرا دوستان         اشاره کرده اند به   این

مسئله . اصلا به یک اعتبار خودم را آدم این دوره نمی بینم، تمام تعلقات ام        در گذشته است .

فیلم هایی که دوست دارم ، فیلم های پنجاه سال پیش است .           موسیقی ای که گوش می دهم

موسیقی پنجاه سال پیش است ، خانه ای که دوست دارم توی           آن زندگی کنم دلم می خواهد

 حوض و باغچه داشته باشد که ندارد . توی قندان ،          لا به لای    قندها غنچه ی گل محمدی

می گذارم .                 حتی خطر کردن هایم هم خطر کردن های آرتیست های دهه ی چهل است .

حالا ممکن است                اصلا این مدرنیسم یا پست مدرنیسم مد نظر شما اصلا به لحاظ فلسفی

یک تعریف دیگری داشته باشد .             به هر حال ، با نظر شیوا ارسطویی موافق ام . این شعر

به اصطلاح پست مدرن یا هر چیز دیگر سال هاست                که دیگر کمترین جذابیتی برای من

ندارد و خوشبختانه هیچکس من را شاعری پست مدرن نمی داند.           شعرهای شیوا ارسطویی

که یقین دارم دست کم این دو شعرش را شعرهای پست مدرن ( ؟! )       نمی داند هم بنا به دوستی

دیرینه و اعتماد متقابل ، با رضایت و خواست خود او در               آنتولوژی به چاپ رسیده است و

از جمله شعرهای مورد علاقه ی من در این مجموعه است.        این پاسخ البته منطبق بر دریافت  

علیل و نا مفهوم و مغلوطی است که از " پست مدرنیسم "              مطرح می شود در پرسش ها .

 

؟ خانم احمدی ، مشکل نفهمیدن شعر امروز از چه کسی است ؟ مخاطب یا شاعر ؟           مثلا اگر

قرار باشد من که بیش از سی سال ادبیات خوانده ام و درس داده ام نفهمم         این     شعر را چه 

کسی می خواهد بفهمد ؟ مشکل از شماست یا از من ؟

 

 

 + ببینید ، مشکل از هیچ کداممان نیست . مشکل ،            فقدان وجود شرایطی است که باید فراهم

 می بود تا شعر امروز به مثابه یک محصول نو            ( نه محصولی که با شعر گذشته خویشاوندی

 دارد ) بلکه به مثابه یک موجودیت نو و مستقل به مخاطب و                  به جامعه معرفی می شد .

 شما نمی توانید بیننده ای را یک عمر به دیدن مینیاتور عادت داشته              بدون هیچ پیش زمینه

 ای در معرض یک نقاشی ابستره قرار بدهید و بعد توقع داشته باشید              که آن را بفهمد یا از

دیدن اش لذت ببرد.

 این یک امر بدیهی است ......... تفاوت شعر امروز بویژه شعر این دو دهه ی اخیر                    با

 شعر گذشته حتی با شعر مثلا شاملویی هم دقیقا به همین صورت است اما                     برای کسی

 متصور نیست که زبان، به عنوان ساده ترین ابزار ِ ارتباط کلامی ،                     بتواند در یک متن ِ

 ادبی که متعلق به این دوران است تا این حد              دچار پیچیدگی و تعبیر سازی های دور از ذهن

 بشود یکی ازمهم ترین وجوه ممیزه ی شعر  امروز با شعر مثلا دهه ی۴۰ ترکیب     عناصر معنایی

 نامتجانس است.این موضوع خیلی مهمی است در شعر امروز که باید برای مخاطب            توضیح

داده بشود . آیا توضیح داده می شود ؟ آیا اصلا این شعر تریبون یا رسانه ی محکم و فراگیری  برای

توضیح و تشریح وضعیت خود     در اختیار دارد ؟

پاسخ را همه می دانیم . شعر امروز ، الفبا و اصول ویژه ی خودش را دارد و حقانیت آن را هم موج

فراگیری به اثبات می رساند که تا دورترین شهرستان ها و روستاهای این کشور، مورد توجه و تمرین

شاعران این نسل قرار گرفته است .                       

آیا این وحدت  سبکی و این زیبایی شناسی مشترک میان این همه شاعر و مخاطبان   جدی شعر در

سراسر کشور ، نمی تواند دلیل قانع کننده ای باشد ؟                       

شکی ندارم که اگر  شعر امروز ابزار مناسبی برای عرضه و معرفی خود داشت و    شرایط به گونه

ی دیگری بود ، ما مشکلی به نام بحران مخاطب یا فقدان تقاضا نداشتیم . این شعر،از هر نوع حمایت

وتوجهی محروم است ، مدام سرکوب می شود پس تا همین جایش هم شاهکار کرده که جلو آمده است .

 

نوشته شده توسط pegahahmadi در ساعت 1:19 | لینک