سُکر
پس این
نقش شلوغ الفباست
تا نسل این ترنج بمانَد
وَ در شعاع قالیچه ، منقرض نشویم
پس این
مرکز ِ دو خورشید است
در ضلع ِ شاهنشین
پس ما ، جا مانده های سال وَبا
لب پَر ، کنار ِ باغچه ایم
خوان ِ چهارم است
وَ اوراد ِ باد تکان می خورَد
در انحنای بید مجنون ام
. . .
عَشَقه
برای خواندن ِ ساعت ، به صورت ات نگاه می کنم وُ صبح ،
خط ّ ِ کوفی ِ عشق است .
در مضرّت ِ شادمانی
حرفی برای شعر ندارم
کاش
نمی آمدی .
17 / 1 / 88
لمحه
کارد می زنیم ، کلاغ های طلسم ام می پرند
به نفس هام ، نزدیک می شود
لمسی شنی
وَ دامنی از سنگریزه تکان می خورَد
اینجا مثلث ام را غرق می کنم
اینجا کاشی ها را سفید ، می چینم
اینجا می روم به سمرقند
کارد می زنیم ، آبی می شود تمام ِ صُراحی
آفتاب از خشخاش وُ خواب ، بیرون می زند
کارد می زنیم ، بچسبیم در جنگلی که نباشد / ترس ِ رها شدن / ترس رها شدن ...
بر گردی ِ منوّر ِ گنبد نشسته ام
وَ روی دریا ، چهارگوشه ی انسان وُ آفتابم ، سفید ، تکان می خورَد .
۹ / فروردین / ۸۸
سه تا سنجاقک
کنار هم
پروازکنان گذشتند
سرخوشم ، نمی دانم چرا ،
و این شادی
پایانی ندارد

( برگردان : دکتر هاشم رجب زاده )
