ما خودمان اینکاره ایم!
کافه پیانو را در ایران نخوانده بودم . نه به این دلیل که نویسنده اش به فلانی رای داده بود
و دوستان،
" کافه " پشت " کافه " بود که به نشر چشمه پس می فرستادند . نه ! واقعا فرصت نشد آنجا
بخوانم اش . از بس کتاب بود که نمی دانستی کدام شان را اول باید بخوانی . اینجا که به لطف
پروانه ی عزیز و مهربان ، فقط چند جلدی کتاب در کتابخانه است که هر وقت مشق های آلمانی
اجازه بدهد،یکی شان را برمی دارم و می خوانم، توانستم بخوانم اش . نمی دانم به چاپ سی
ام هم رسیده است یا نه .
این که دست من است،چاپ یازدهم است. مدت هاست نقد را بوسیده ام و کنار
گذاشته ام . این هم نقد نیست،نظر است .
گمان می کنم صادقانه ترین جمله ی کتاب همانی ست که در اولین
صفحه ی آن نوشته شده " اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیزها به
هم می خورد و قبل از همه از خودم ".
من این جمله را خوب حس می کنم به خصوص وقت هایی که دارم قصه ای می نویسم اما
خودم خوب می دانم به جای قصه نوشتن دارم چه می کنم . کاری که نویسنده ی این کتاب
هم کرده است:
" اما من که تُخمم نبود چه طوری دارد نگاهم می کند؛ ادامه دادم اگر دلش بخواهد، می تواند
یک صفحه داشته باشد به اسم باشگاه هواداران منچستر یونایتد و اصلا هم برایم اهمیت
ندارد که خودش فوتبال نگاه می کند یا نه . یک فَن ِ منچستر هست یا نه . فقط این برایم مهم
است که توی صفحه اش ؛ شروع کند به قصه تعریف کردن درباره ی منچستر و منچستری ها و
طوری خودش را برای خواننده هایم جابزند که انگار دل و دینش برای اریک کانتونا غش می رود "
ص 39
نویسنده ی کافه پیانو هم عینا همین کار را کرده است . طوری روایتی [ قصه ] ای را که در واقع
اصلا قصه نیست!نوشته است که خواننده هایش فکر کنند دل و دین اش برای قصه ! غش
می رود . ( بگذریم که نمی خواهم وارد اشکالات ویرایشی کتاب بشوم که کم هم نیست و
بگذریم که " دل و دین " را برای چیزی یا بر سر چیزی می دهند .تنها دل است که غش می رود .
" دل و دین " با هم غش نمی رود ) و ... و ... .
اسم های خاص کتاب که صفحه به صفحه بیشتر و بیشتر هم می شود و خب معلوم هم هست
که چرا و بُلد هم شده اند،خیلی توی ذوق می زند.
نویسنده ی کافه پیانو در حقیقت تمام اطلاعات و سرگرمی های یک مخاطب نیمه حرفه ای ِ
" هم – غم " را برایش زیبا نویسی و نشخوار کرده است . تمام چیزهای دم دستی و فوق العاده
پیش پا افتاده ای را که او ( مخاطب ) اغلب فرصت نمی کند با این دقت و جزء نگری،نگاه شان
کند، یادداشت کرده و تحویل اش داده است و در این میان،گاهی با تظاهری پنهان به ناآگاهی،
تمام محفوظات شکسته بسته اش را هم به رخ ِ خواننده کشیده است:
" ... هر کس پای بار را برای نشستن انتخاب می کند، بعد که می خواهد حساب کند؛ تازه آن
وقت می فهمد حرف زدن ِ با من قیمتی دارد که خیلی کمتر از قهوه ای که می خورد نیست.
این قاعده را گذاشته ام تا راحت باشم و هر وقت سفارشی چیزی ندارم مال خودم باشم و بتوانم
هرکاری عشقم می کشد بکنم . پییم را روشن کنم و چند صفحه ای تافلر یا هانتیگتون بخوانم
که هر کدام شان را صدبار خوانده ام ... "
ص 48
" ... نشستم و به او که داشت بی وقفه توضیح می داد؛ گفتم آن قدرها سرم می شود که
پرفورمانس یعنی چه و او ممکن است چه نقشه هایی توی سرش داشته باشد . " ص 50
" ... خیلی دلم می خواست مال خودم باشد . یعنی باهاش سیگاری بپیچم و پیش خودم فکر
کنم چخوف ام یا بولگاکف ام . که دل سگ را نوشته و من بیشتر از شصت بار خوانده ام
... " ص 187
دیگر کم کم حالم دارد به هم می خورد پس اکتفا می کنم به اینکه " ام " بعد از بولگاکف
زیادی است و دیگر این که یا بعد از شصت بار باید " آن را " وجود داشته باشد یا بعد از
" خوانده ام " ، " اش " ! که در غیر این دو صورت،جمله در هر ساختاری به لحاظ ویرایشی
غلط است!
انگار قرار بود به مشکلات ویرایشی کتاب اشاره ی بیشتری نکنم اما مثل این که ترک عادت
موجب مرض است!
به هرحال، مشکل من با کتاب خیلی خیلی فراتر از نکات مربوط به ویرایش است.
من دنبال قصه می گردم!
دنبال تعریف و تشریح جزئیات کافه نشینی آدم ها نیستم . نمی خواهم دفترچه ی خاطرات
بخوانم . می خواهم قصه بخوانم . نمی خواهم بدانم راوی ، چه فیلم هایی دیده یا چه
کتاب هایی خوانده است. نمی خواهم تحلیل راوی را از شخصیت ها بدانم . می خواهم
اگر تحلیلی هست، آنقدر نرم و بدون چیدمان باشد که برود زیر پوستم . نه اینکه به
سطحی ترین شکل ممکن به خوردم داده شود:
" چه قدر این ناجور بودن های ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
این که یک اسپرسو خور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه ی پُر از
خرت و پرت های دنیای مدرن؛ یک جانماز ِ پُر نقش و نگار ِ دست دوزی شده ی بتّه جقه
پهن کرده زمین و دارد نماز ِ سر ِ وقتش را می خواند. "
ص 45
باید از راوی پرسید این چه جور دنیای مدرنی ! است که اسپرسو خوردن در آن اینهمه
با نماز خواندن منافات دارد! این چه جور دنیای مدرنی است که اسپرسو خوردن در آن
یک ارزش ِ مدرن ! تلقی می شود که در نتیجه در تقابل با نماز خواندن به مثابه ی
یک ارزش ( ؟ ) یا مفهوم ِ ( ؟ ) کلاسیک ( ؟ ) قرار می گیرد ؟! آیا این نوع تلقی و ایجاد
تقابل، خصیصه ی یک دنیای عقب مانده نیست ؟ آیا دنیای مدرن ِ راوی،صرفا مجاز و
توهمی از دنیای مدرن و مدرنیسمی که اساسا لمس نشده است،نیست ؟
عبارت " اسپرسو خور ِ حرفه ای " در تلاش برای تبیین کدام وجه از شخصیت علی است؟
و عبارت هایی از این دست ، چرا در کافه پیانو اینهمه مورد تاکید و توجه دادن قرار می گیرد.
بگذریم ... گفتنی ها بسیار است . من هم حقیقتا قصد نقد ( از نوع متدوال آن را )
ندارم .
در پایان،بر این باورم که به زور نمی شود چند شخصیت ساخت و چپاندشان
بین مشتی محفوظات ِ ذهنی. اول باید بتوانیم قصه تعریف کنیم . مهم قصه است!
قصه که باشد، نقش و نگارش را هم با خود می آورد. احساس می کنم در کافه پیانو
نقش و نگار دنبال قصه می دود اما به آن نمی رسد.
این کار فقط برای مخاطب ِ ناآگاه به " کلک های نوشتاری " جاذبه دارد. من از کافه پیانو
لذت نبردم چون ما خودمان اینکاره ایم!
پی نوشت :
با فرهاد جعفری ( نویسنده ی کتاب ) خصومتی ندارم و از نزدیک نمی شناسم اش.
پس آرزو می کنم اگر نوشتن را ادامه داد، آثار درخوری از او بخوانم .
فرانکفورت
7 نوامبر 2009
بنیاد ِ مبارک ِ این " هفت "
درنگی بر مجموعه شعر " هفت " سروده ی مریم آذرمانی
ناشر : مجنون ، ۱۳۸۷
پی نوشت :
جن و پری
ویژه نامه ی سیمین بهبهانی منتشر شد :
|
متن سخنرانی ِ 19 اسفند 87 در گرامیداشت روز جهانی زن
تاملی بر رویکردهای فمینیستی در ادبیات
ای دل ِ غمین برخیز ، کن ثنای آزادی تا زنی همی جولان ، در فضای آزادی هان غمین نباید بود ، در کشاکش دوران خون ِ دل بباید داد ، در بهای آزادی
مهرتاج رخشان از زنان پیشگام شعر مشروطه
در این کشور چرا ناقص بود آزادی ِ نسوان اروپا گوی آزادی زنان بردند از میدان شود از نور ِ خورشید ِ تمدن ، بهره ور گیتی چرا در ظلمت ِ قرن ِ توحش ، باقی است ایران ؟
بدری تندری ( متخلص به فانی ) ایضا از زنان پشگام شعر مشروطه
پاسخ به " چرا " ی تاریخی این پرسش ، پاسخ به ضرورت ِ همه ی برابر خواهی ها و مطالبات انسانی ای است که روز جهانی زن ، با امید به تحقق آن ها ، گرامی داشته می شود .صرف نظر از گره ها و پاره ای مسائل بنیادین ِ تاریخی – اجتماعی – فرهنگی و سلطه ی سیاسی - اجتماعی ِ نهادهای قدرت در طی ادوار ِ گوناگون ، ویرجینیا ولف به درستی اشاره می کند که پیش از هر نهاد اقتدار گرایی ، زنان به مثابه ی یک آیینه بازتاب تصویر دلخواه مردان هستند و خودشان نیز در این قربانی شدن ِ خانگی و حرفه ای با مردان همدستی می کنند . چنانکه به عنوان یک پژوهشگر ِ شعر زنان ، قویا معتقدم که شعر امروز زنان در ایران ،با وجود بهره مندی از خلاقیت ها و نوآوری های بدیع و بی شمار ، با تاسف ، به لحاظ ِ رویکردهای فعال ، نقادانه و کنشمند ، نسبت به حیات سیاسی – اجتماعی اش ، شعری به غایت منفعل و بی اعتناست . گویی شعر برای زن شاعر امروز، صرفا ماهیتی بزکی ، شخصی و در حد اعلای خود صنعت ورزانه ، تجریدی و منتزع از واقعیت های پیرامون دارد . رویکرد محافظه کار ، عافیت جو ، کناره گیر و شاید با تخفیف بتوان گفت " در لفافه ی " این شعر ، هیچ اقتران و تجانسی با آنچه اجحاف ، تبعیض و نابرابری که بر زنان می رود ، ندارد . عصیان در شعر جوان تر ِ زن امروز ، به استفاده از کلامی رکیک ، مستهجن و بیمارگونه می انجامد و چنان بی تعقل و حماقت بار ، آلت دست ِ تئوریسین های فرهنگی می شود که نه تنها مخالفت و چالشی رابرنمی انگیزد ، بلکه به عنوان " آوانگاردیسم " و " اعمال جسارت " ، از سوی نهادهای خودی و غیر خودی ، به نرمی ، مورد ترویج و تبلیغ نیز قرار می گیرد ، هرچند که به ظاهر ، پوسته ای از " تابو " و مخالفت های عرفی و هنجاری را نیز ، رویا روی خود دارد .گویا ، انتلکتو الیسم ِ شعر زن ، تنها در عرصه ی " هرزه نگاری " و عصیان " علفی _ تنانه " رشد و نمو می کند که اینچنین نسبت به پیشینه های مسوول ، متعقل و نقاد خود در شعر ، دچار نسیان و فراموشی است . در شرایطی که بسیاری از نهادهای مسوول در عرصه ی مطالبات زنان ، درگیر دغدغه ها و تلاش هایی موثر در این زمینه اند ، شعر زن امروز ، هیچ نشانی از هم پیمایی و مشارکت در این مهم را با خود ندارد . با امید نو اندیشی ، بازنگری و نو زایی شاعران زن در شعر امروز ایران . فمینیسم چه در حوزه ی فیلولوژی ( لغت شناسی ) ، چه به عنوان مقوله ای سیاسی – اجتماعی –فرهنگی که به تبع آن ، خواستار پدید آمدن نوعی نگاه دیگر به هنر و ادبیات نیز شد ، مبحث فراگیر و گسترده ای است . به عنوان نمونه ، جامعه شناسی فمینیستی ، نظریه های رایج مرد محور درباره ی طبقات اجتماعی ِ زنان ، فعالیت های اجتماعی ِ زنان ، دیدگاه های جامعه شناختی گوناگون درباره ی نظام خانواده ، مادرشدن و مادری کردن ، مسئله ی جنسیت به طور عام ، زنان و نابرابری های جنسیتی ، زن ، اشتغال و درآمد زایی ، بازار کار دوگانه ، جرایم علیه زنان ، زنان بزهکار و تحلیل آسیب شناختی آن ، تخصص و مدیریت ها ، نظریات فمینیست های لیبرال ، فمینیست های رادیکال ، مارکسیست ، سوسیالیست ، فمینیست های سیاه پوست و ... ، همه و همه در این خصوص می تواند مورد تحلیل و بررسی قرار بگیرد . لذا توجه این نوشتار ، بیشتر معطوف به پاره ای از رویکردهای ذهنی – زبانی ِ شاعران زن در حوزه ی شعر فارسی است که بویژه در گرایشات اخیر نوشتاری ، می تواند بر پاره ای از تعاریف و طبقه بندی های فمینیستی منطبق باشد و ار برخی جهات نیز مورد آسیب شناسی قرار بگیرد اما مقدمتا فمینیسم در ابتدایی ترین شکل خود ، در تقابل با مرد محوری کلاسیک ارسطویی قرار می گیرد . آن جایی که ارسطو می گوید : مونث به دلیل فقدان پاره خصوصیات ، مونث است . جلوتر که می آییم در تقابل با مرد محوری نیچه ای قرار می گیرد . در آثار نیچه با توجه به سه تعبیر ِ " زن ِ اخته ، زن ِ اخته کننده و زن تایید گر " با سه نوع خواست مردانه روبه رو هستیم : خواست ِ حقیقت ، خواست ِ توهم و خواست ِ قدرت . زن ِ اخته ، طبیعتا نمی تواند منشاء آفرینش باشد . زن اخته کننده به نوعی همسان سازی ِ جنسیتی در جهت جبران اخته گی خود می اندیشد . زن ِ تائید گر نیز به خدمت خواست قدرت در می آید به تعبیری ، نقش مادری در معنای عام ، یعنی خواست خستگی ناپذیر ِ زایش زندگی که همان خواست ِ قدرت است . ( بازیافتی از کتاب هیچ ِِ انگار تمام عیار، مقدمه ای بر اندیشه ی سیاسی ِ نیچه ) .و اما می رسیم به نگره های شماری از فمینیست های متقدم و متاخر. موج اول نقد فمینیستی با نوشته های سیمون دوبووار و ویرجینیا ولف آغاز می شود . بعدتر نقادانی مثل مری ایگلتون ، عنوان می کنند آنچه که بعدها در بوطیقای فمینیسم مطرح شد ، متاثر از مباحث بنیادینی بود که ولف مطرح کرد به ویژه در " کتابی از آن ِ خود " که در آن ، بافت تاریخی و اجتماعی تولید ادبی زنان را مورد بررسی قرار می دهد ، هرچه که در اثر بعدی اش " سه گینی " فمینیست بودن را انکار می کند اما در هر دو کتاب ، طرح های فمینیستی را مطرح می کند . از تقاضای مستمری برای زنان و اصلاح قانون طلاق گرفته تا پیشنهاد برای احداث دانشکده و تاسیس یک روزنامه برای زنان که یاد آور تلاش های زنان ایرانی در نهضت مشروطه برای احقاق حقوقی مشابه است . به عنوان نمونه می توان به نام " شهناز آزاد " سردبیر و صاحب امتیاز مجله ی" نامه ی بانوان " اشاره کرد که با کمک همسرش ابولقاسم آزاد مراغه ای این نشریه را منتشر می کرد و به جرم ِ پیشوایی زنان ، زندانی و تبعید شد . ( به نقل از زنان روزنامه نگار و اندیشمند ایران ، پری شیخ الاسلامی ، 1351 ، ص۱۰۱) . همچنین اولین مجله ی زنان " دانش " نام داشت که در سال 1328 ه . ق توسط خانم آقای دکتر کحال زاده منتشر می شد و به اخلاق و عادات زنان برای بیداری توده ی نسوان می پرداخت . " شکوفه " روزنامه ی دیگری بود که توسط خانم مزین السلطنه در 1331 ه .ق به چاپ می رسید و از همه مشهور تر " زبان ِ زنان " بود که توسط بانو صدیقه ی دولت آبادی در 1331 ه . ق در اصفهان منتشر شد . در همین ارتباط روزنامه ها و نشریاتی از قبیل " جهان نسوان " ، " وطن خواه " ، مجله ی نسوان " ، مجله ی سعادت " ،" نسوان شرق " و " دختران ایران " نیز قابل اشاره است . افزون بر این عناوین ، فخر عادل خلعتبری یا ( فخری ارغون ) – از شاعران معترض مشروطه خواه و مادر بانوی گرامی شعر _ سیمین بهبهانی _ در سال های 1308 – 1304 عضو " جامعه ی نسوان وطن خواه " بود و از سال 1311 شمسی سردبیری روزنامه ای به نام " آینده ی ایران " را به عهده داشت . فخری ارغون در سال 1314 دست به انتشار روزنامه ی" نامه ی بانوان " زد . او همچنین از اعضای فعال " کانون بانوان " بود که به فعالیت در زمینه ی احقاق حقوق مدنی بانوان می پرداخت . و اما ............... در ادامه ی بحث آغازین ولف اشاره می کند که زنان به مثابه ی یک آیینه بازتاب تصویر دلخواه مردان هستند و خودشان نیز در این قربانی شدن ِ خانگی و حرفه ای با مردان همدستی می کنند . در کتاب های ولف ، نقد سیستم پدرسالار و تفکیک جنسی ِ اولیه که از درون خانواده آغاز می شود ، مورد تحلیل قرار می گیرد . نوع ایرانیزه و وطنی این اندیشه و احقاق هویت از سوی زنان را همان طور که پیش تر هم اشاره شد ، باید در نهضت مشروطه جست و جو کنیم . دوره ای که در آن نخستین قشر از زنان تحصیلکرده ی ایرانی پا به عرصه گذاردند و به رغم دگم ها و مخالفت های ریشه دار اجتماعی ، به فعالیت های اجتماعی روی آوردند و به تصدی پست هایی مثل سردبیری مطبوعه ها ، تصدی مکتب خانه ها ، کتابخانه ها و حتی مبارزات مسلحانه اقدام کردند در بحث نوشتار زنانه هم به ویژه در شعر ، در این دوره ، با نوع متفاوت و جسورانه ای از بیان اجتماعی – انتقادی ِ زن ایرانی مواجه می شویم . ( برای اطلاع بیشتر ر. ک : شعر زن از آغاز تا امروز ، پگاه احمدی ، نشر چشمه ، 1384 )اما فمینیسم موج دوم در غرب ، محصوب جنبش های آزادی خواهانه ی زنان از اواسط تا اواخر دهه ی 1960 میلادی است . کانون توجه آن هم عمدتا تحلیل تفاوت های جنسیتی است . در کتاب " فرهنگ اندیشه ی انتقادی از روشنگری تا پسامدرنیته " ذیل " نقادی فمینیستی " می خوانیم که "نقادی فمینیستی عمدتا حاصل جنبش فمینیستی مدرن در دهه های شصت و هفتاد این قرن بوده است " اما از مهم ترین فمینیست های متاخر مغرب زمین می توان به ژولیا کریستوا ، اِلن سیکسو ، لوس ایریگاری اشاره کرد که بویژه ایریگاری و سیکسو ، بحث نوشتار زنانه را به معنای نوشتاری که بیرون از ساختارهای پدرسالارانه ی واقع در فرهنگ عمل می کرد ، پیش کشیدند . سیکسو (1975 ) در عین حال که این نوشتار را تا حدودی به منزله ی امکان زیست شناسانه ی زنان و موقعیت مادری در نظر می گرفت ، معتقد بود که این نوشتاری است که هم زنان و هم مردان می توانند آن را خلق کنند ، اما ایریگاری ( 1974 ) – تاثر گذارترین نظریه پرداز نقادی فمینیستی آمریکایی در اواخر دهه ی هفتاد ، ضمن نفی این دیدگاه تاکید داشت که این نوشتار سیال و خلاقه ، برآمده از جسم زن و محصول ارگانیزمی کاملا زنانه است . بازتاب این نگره ها را می توان به صورت کارگاهی مورد بررسی قرار داد . در شعرهای شاعران زن ایرانی ، به ویژه در در یکی دو دهه ی اخیر ، با رویکردهای جدیدی در این زمینه رو به رو شده ایم . رویکردهایی مانند نقادی حضور " مادر- تاریخ " به مثابه ی الگوی قدرتمند و استقرار یافته ی کلاسیک و سنت مدارِ زن . نقادی تاثیرات ارگانیسم مونث بر ذهنیت زن مولف ، که در عین حال با مسئله ی جنسیت و مقوله هایی نظیر مادری ، همسری و نقش های گوناگون زنانه در جامعه در گیر است و نسبت به پیشینه ی تاریخی ِ خود دچار تشکیک و بحران هویت است . این امر، نوشتار زنانه را ناخودآگاه به سمت ستیهندگی ِ زبانی و طنزآمیزی ، معطوف می کند و نوع تازه ای از نوشتار زنانه را پی می ریزد . با رجوع به نمونه های وطنی ، به ویژه در شعر شاعران جوانی که اخیرتر به عرصه آمده اند ، با تلقی ها و دریافت های زیستی ِ جدیدی مواجه می شویم که محصول طبیعی سیر تحولات تاریخی شعر شاعران زن ایرانی و نقادی تجربی این روند است . گاه این دریافت های نو حتی در نام گذاری ِ شماری از کتاب های شعر نیز مشهود است . مانند کتاب " این متن به من تحمیل شده است " سروده ی آرزو موسی نژاد ، چاپ ِ مشهد . نام شعر : فراموش شده :
آنقدر گرفته ای که دیگر بس است با این پاهای بلاتکلیف هم بیراهه ای را فتح نمی کنی چشم هایم را به زور آب ، بالا می کشی دست هایم را دور گردنت حلقه می کنی من ، راه خوبی برای خودکشی ِ تو نیستم .
با تامل بر این پاره ی کوتاه ، درمی یابیم که مولف در این شعر ، فاعل و کنش گر است . تعیین کننده اوست ، حکم دهنده هم اوست . نوعی اِعمال توانمندی ِ زنانه در برهم زدن سنت ِ رابطه ی فاعل و مفعولی در شعر حس می شود . ( مقایسه ی تطبیقی این شعر و یا شعرهای مشابه دیگر با سروده های شاعران دهه های پیش ، بی گمان ، مجال وسیع تری را می طلبد ) اما آن چه مسلم است ، دراین نوع نوشتار، از بیان رمانتیک و منفعل شعر زن ، در دهه های گذشته خبری نیست .اساسا در نوشتار زنانه ، به ویژه شعر زنان که بیشتر مورد تاکید این قلم است ، همواره با دو نوع نگاه روبه رو بوده ایم . نوع اول نگاهی انفعالی نسبت به زن و هستی زنانه است که عمدتا نگاهی پذیرا ، شیفته وار و نسبت به خویشتن ِ خویش گنهکار پندار بوده است . بسیاری از آثار ادبی زنان ،محصول این نوع نگاه است . اما نوع دوم ، نگاهی کنش مند ، افراطی ، ستیزه جو و منتقم بوده است . به عنوان نمونه ، شعری از غاده السمان شاعر زن پرآوازه ی عرب را بازخوانی می کنیم :
چیزی مسخره در دوستی ماست از من می خواهی که جامه ی کریستین دیور بر تن کنم و خود را به عطر شاهزاده ی موناکو عصر آگین سازم و دایره المعارف بریتانیکا را حفظ کنم به موسیقی یوهان برامز گوش فرا دهم به شرط این که همانند مادربزرگم بیندیشم از من می خواهی که پژوهشگری چون مادام کوری باشم چون مادونا و رقاصه ای دیوانه در شب سال نو چون لوکریس بورگیا هم بدین شرط که حجابم را همچون عمه ام حفظ کنم و زنی عارف باشم چون رابعه ی عدویه اما فراموش کردی به من بگویی چگونه !
( زنی عاشق در میان دوات ، ترجمه ی عبدالحسین فرزاد ، ص 60- 59 )
در نگاه نوع اول ، هدف نوشتار زنانه ، عمدتا جلب حس ترحم و نیز تهییج ِ مذکر است که عمدتا نیز به حمایت نهاد مرد محور ِ ادبیات از چنین نوشتاری می انجامد . نوع دوم ، همچنان که به آن پرداخته شد ، نگاهی هستی شناسانه ، رشد یافته و مستقل را به نمایش می گذارد . شعرهای ویسواوا شیمبورسکا – شاعر زن لهستانی – از بهترین نمونه های چنین دریافتی است . در نوشتار زنانه ی متعالی ، تلقی و نگاه مولف ، از تنگناهای یک زن ، یک مرد ، یک ایماژ ، یک تراژدی به حیطه ی یک انسان ، یک پرسش ، یک جهان ، یک اثر اعتلا می یابد . از نمونه های وطنی در این زمینه می توان به شعرهای بانو سیمین بهبهانی ، شعرهای آغازین طاهره صفارزاده به ویژه در دو کتاب طنین در دلتا و سفر پنجم و نیز پاره ای از سروده های فرشته ساری و خاطره حجازی به ویژه در دهه ی شصت اشاره کرد . در زمینه ی ادبیات داستانی هم با این تلقی های دوگانه رو به رو هستیم گاه با یک نگاه شیفته وار و دوراسی و گاه با نگاهی از جنس نگاه نویسندگانی چون ناتالی ساروت و از متاخرترها مثلا لیدی سالور . اما در موج فرانوی شعر امروز ِ مغرب زمین ، سوای این دو نگاه با یک نگاه پوچ انگار ، متشتت و بی سویه نیز روبه رو هستیم که به تعبیری محصول فروریختن و ناکام ماندن بنیان های ایدئولوژیکی سده ی اخیر است . این نگاه ، حتی در تقابل با خود مقوله ی فمینیسم به عنوان ِ مقوله ای ناکام مانده و پس ِ پشت گذارده شده نیز قرار می گیرد . در شعر شاعران زن موج نوی فرانسه ، سوئد ، ایتالیا ، انگلستان و آمریکای لاتین ، با رویکردهایی در شعر مواجه می شویم که نظم منطقی زبان ، فرم ، مضمون و ساختار را کاملا درهم می ریزد و نوعی بی سامانی ِ محتوایی و فرمی را بازتاب می دهد که این امر، خود می تواند حاکی از نوعی سرریزشدن ، عصیان و ستیهیدن با بنیان های فکری متداول ، از جمله خود ِ مقوله ی نوشتار زنانه باشد . همان چیزی که به تعبیر ساروت " نمایش ِعصر بدگمانی " است .
|
آوایِ زخمی گلو
این روزهایم گلوست
پگاه احمدی ، نشر ثالث ، ۱۳۸۴
ماده اساسی برای ورود به جهان کتاب ( متن ) : پگاه احمدی « این روزهایم گلوست » . گرا نیگا ه هایی است که حافظه ما را بر می آشوبد تا خود را برای رویا رویی با پگاه احمدی به عنوان مولف و جمله عنوانی کتاب , به عنوان ادامه متنی { اتصال } آماده کنیم .
اما پگاه احمدی در حافظه من خواننده ای که با نو شته هایش در گیر بوده ام نوعی توقع ایجاد می کند و من با این افق توقع در مورد پگاه احمدی و بر اساس زیبا شنا سی مسافت – یعنی هم پیوندی ( تشابه ) و تفاوت با متون پیش از خود – از شعر به مثابه یک خواننده به متن نگاه می کنم .
تشابه و تفاوت مقوله ای پارودیک است که امکا نات شاعر را برای ورود در شعری همزمان متاثر از گذشته و در عین حال متفاوت با آن آماده می کند . گلو گاه و گرا نیگاهی که محل تو لید صداها و آواهاست . گلو گاه سیب آدم , مسیری که بر همه متن تسری می یابد تا رودی از دیده ها ی مولف را بسازد و روایتی را از این قوم بگوید . پس او ابتدا به ساکن به زبان و بعد به نمط روایتی و سپس به حاصل کار ادبی و جنس آن وابسته است. آیا با این مولفه ها می توان به سراغ چنین متنی رفت ؟ آیا با این مولفه های می توان به نا ممکن های متن و سپیدی های آن اندیشید و مسافت های زیبا شنا سانه را کشف کرد ؟
آیا هر تغییری در افق توقع خواننده علی رغم ثبات متن به تا ویلی پیرامون تغییرات مدلول منجر نمی شود ؟ آیا احمدی سعی در شکستن این سطح توقع ها ندارد ؟ به هر روی نگاه شاعر ما را به مفهوم تشابه و تفاوت بیشتر نزدیک می کند . احمدی جسارت پشت سر نگاه کردن را دارد , اورفه ای که پشت سرش را زیر کانه نگاه می کند , بی آنکه سنگ شود و بمیرد .. و جادوی او در همین نکته است , قلب جادو بر علیه جاد و گری ...
این روزهایم گلوست , سومین کتاب شعر پگاه احمدی بعد از کتا بهای « روی سل پایانی » ( ۱۳۷۸ ) و
« کادنس » ( ۱۳۸۰ ) است . شاعری که او را مستقیما می توان مولود دهه هفتاد دانست . دهه هفتادی که حضور او را در کنار شاعرانی مانند پرو شات کلامی , گراناز موسوی , رویا تفتی و … به عنوان یک نسل مشخص تشخص می بخشد .
این روزهایم گلوست هم با کتاب های گذشته نو یسنده فاصله دارد , هم با شعر دهه هفتاد یا به قولی « شعر متفاوت » , و پگاه احمدی با بر گذشتن از پارادایم های تجربی صرف دهه هفتاد و با زبانیت آن , که به نوعی با شعر ناب فاصله داشت , فاصله گذاری کرده است . اما این کنکاش او نه به سمت و سو های آینده که نوعی نگاهی دیگر به شعرهای دهه پنجاه و شصت را به ذهن متبادر می کند : م. موید و فیروزه میزانی . که این نگاه مولود گسست و تکا مل نا هنگامی است که شاید پروسه زبانیت به شعر دهه هفتاد تحمیل کرده است . که امروزه شاعران نوعی تمایل به فراروی از آن را نشان می دهند .
احمدی در این کتاب هما نقدر به متفاوت و منحصر بودن خود نگاه دارد , که به تشابه نگاه می کند . و سطرهای شعر او هما نقدر در حوزه همنشیی اتفاق می افتد که در حوزه جانشینی میل به رویکرد دارند . و یا می توانیم بگوئیم او به مطابقت صرف با گذشته و با ادبیات مسلط و معطوف به قدرت هما نقدر تعارض دارد , که با آن نوع تجربه گرایی که حتی می خواهد زبان گذشته را محو کند . او در جا یگاهی متفاوت ایستاده است و تفاوت در کار او نه معیار اصلی بلکه آن روی سکه تشابه است . و این نشان از رویکرد دوباره به سوی شعر گذشته و امکا نات آن دارد , ذخیره فرهنگی ای که می رفت , تا نسل جدید را با شعر گذشته ما بیگانه گرداند .
فقط در چنین شرایطی است که یک شاعر می تواند زبان , این بنیان اساسی شعر را به صورت زبان بنیاد ین و ادامه منطقی ادبیات پشت سر خود نماید . و به سوی نحو و بلاغتی خلاق حرکت کند و با آن بخش « متفاوت » و یا آن بخش زبا نیتی که به نوعی باعث تقلیل شعر از ارزش های فرهنگی و موضوعی شده , فاصله بگیرد . با این خصو صیات می توان گفت که احمدی در عین اتصال با فرهنگ پشت سر خود به نحوی با تقابلی نسبت به شعر زبانی دهه هفتاد و به سوی کوششی جهت اجرای شعری جدید گام زده است .
او می داند که فرهنگ شعری گسترده ای از حافظ و مولوی و متون عرفانی و شفاهی .. پشت سرش ایستا ده اند . پس دغدغه های خود را به سوی این گذشته می کشاند تا امروزش و شاعرانگیش را حفظ نماید . و نشان دهد که او « ملایی به مکتب نرفته » نیست . او می خواهد از مکتب زنانه خود تحشیه ای بر این دیوار خانگی بنویسد , خانه ای که دارد روایتش را می گوید – روایتی که گفته شده است – اما او به عنوان زن می خواهد تعبیرهای تازه ای از آن بدهد .. نه ازز بان مسلط مذکرانه که از زبان خودش .. چون می داند که « کتابت می کند مادر تَرم » , و با این کتابت از فرهنگ شفاهی و نا نو شته زنان هزاره فراروی می کند و پس از قرن ها تحشیه خود را بر دیوارها می نویسد و علنی می کند . و این همان گرا نیگاه – بن بست و گلو گاهی است که بحران تعبیری زبان را هنگامی که از صوت به نقشی بر دیوار متحول می شود می نما یاند , و در چنین حالتی است , که تجسد کلامی به قول عرفا اتفاق می افتد , و تن کلمات را چون زخمی به دوش می کشد تا شعر عرفان کردن باشد .. و این جاست که زبان دست به انتحار می زند .
« من هر چه درد می کنم از فارسی است » و « بچه ام , شعرم / میان دندانه های چاقو مانده است ! »
و شاعر می خواهد از میانه دندانه های چاقو « تاریخ نگاری » کند . و می خواهد خاطرات تن را بنو یسد . و این نوشتن , تراژدی انسا نهایی است که زبان کتا بت را به تن کرده اند . او می داند که تذکره های امروزی , دیگر نمی توانند به این سنگ شدگی و به این « تنها مثل چوب » بودن همخوانی داشته باشد . پس حس هایش را بیرون می ریزد از قالب جسمیتی که سر کوب شده است .
او می داند که مولف امروز همان مولف کلاسیک نیست که بتواند بیرون از متن بایستد و روایت کند , متن همان کلمات – زخم و همان صدای گلویی است , با همه چفت و بندها و تکو ینات نو شتاری آن . امتزاجی از حس و عاطفه و فریاد که متن را مبدل به متنی انتحاری می کند , متنی که بر علیه خودش و ذاتش عصیان می کند , تا به سوی تحولات امروزی گام زند . آیا پگاه احمدی با این تحولات به سوی نوعی تغییر جنسیتی در شخصیت شعر فارسی گام برداشته است ؟
حداقل این است که او می خواهد از میانه این بحران بیرون بزند , و تقدیر خود را از این بن بست برهاند , برای عبور از این بن بست تنها فعل ایجابی فقط انتحار است .
« ما در جمله های بسته روایت شدیم » . این بستگی شعر زنان در آفاق شعر فارسی همان گلو گاهی است که متن باید از آن عبور کند . باید عبور کند تا این بستگی را به سوی افصاح بکشاند , اما نا توانی اش او را به سوی فضیحت می برد , به سوی دیواری که باید از آن دری بر روی تاریخ بگشاید و قبحی را که زیبایی را محاصر کرده , نشان دهد . و توهم و وهن آلودگی را با آن متلاشی کند . اما متنی که میان دندانه های چاقو مانده است چه می تواند بکند ؟ « هو شمندی آنان در پیمودن بی راهه ها یی است که خود در افکنده اند » - سطری از ریلکه – ساعات – ترجمه عبداللهی .
« این روزهایم گلوست » - عبارت عنوانی دفتر شعر او , جمله شعری ای که آن را در ُصلب شعرش می توان یافت , به عنوان نشانه و بیان زبانزدی متن او . و وحی به دلالت کلی اثر او , همچنا نکه به مثابه نشانه ای برای نگاه شاعر به متنش است . تا به عنوان جمله ای ار گا نیک از پیکر شعرش و از آنا تو می زنا نه اش , سیب و رنج تاریخی خود را به نمایش گذارد . گلویی مجروح با صداهای متکثر خفه شده . که با هر جا به جایی این سیب – گلوی رنج , گزاره تازه ای به جهان پرتا ب شود .
تا ما با هر شعر و صوتش به نحوی وجوه تحولات زبان را از صوت منطوق به حروف متجسد در یابیم . تا از جسد به تجسد برسیم . تا دیگر زن تنها تن نباشد . زن باشد در{ تجسد } زن .
« پس آن همه شتاب انگار بیهوده بود / و آن همه دوشاب / وقتی که مثل گَون تلخ می شدم می ریخت … / تلخم تلخ زهر / و دایه دایه وقت جنگ من است !»
در این نمایه تحول کلمات از گفت و صوت و گفتا ر به کتابت و در این میدان جنگ , شاعر در کنار نمایه دیگری از تحول درنگ می کند و چونان سوژه ای آن را اعلان حضور می دهد تا بتواند از سویه های دیگر آن را به غیاب و انتحار و مرگ متصل نماید . و این انتحار و اعلان جمع می شوند تا نظرگاهی تازه را بر علیه زبان بسازند ..
« ما های های .. شاعرانه تر از کربلا .. ما های های .. کتابت می کند مادر تَرم ادبیات و دامنش از اشک , خیس دروغ .. و بچه های من / در بن بست کوچه ها .. / آه , بچه های من , در میدان کربلا » .
اما معضل شعر زنان , نظام ذهنی مذکر ( مسلط ) ی است که گفتیم نسق بسته ای دارد و نمی خواهد چیزی را بیرون از ذات خود بپذیرد . پس همه چیز را بر مبنای ضخا متش و بزرگیش می سنجد . توجه و اهمیت نسبت به بزرگی و عظمت است . و کوچک و جدید و حاشیه ای جا یگاهی در این نسق ندارد . پس دروازه های احتجاج زبانی در احتکار جنس مذکر است و وابسته به آنهایی که مو صوف به بلاغت و فصاحت هستند و آنها حجتند !
و برا ی ایستادگی در برابر این نظام مرد سالار , مولف ما علاقه ای به فصاحت و بلاغت نشان نمی دهد . در شعر او واژگان بر علیه هم می شورند , تا مانع کشف و افصاح شوند و در خفای خود بمانند . در این نبرد زبان وارد گردابی می شود .. به سوی درون تا از ذات خود پرده بردارد و کلماتی که خود فاعل و مفعول و آمر و مامورند , ما موریت دارند , تا انگیزه های ذاتی زبان را برای غیاب متحقق کنند . و درها بسته اند و کلمات و مخاطب غایب اند . یا بگوئیم که کلمات از درون زهدان غیاب باید متولد شوند , و در زهدان غیاب است که شاعر با آنها ملاقات می کند . غیاب راز زبان و مطلب کلمات اوست . یا بگوئیم او نا چار است بر علیه روابط نحوی و نحو زبان مسلط که بلاغت مردانه آن را نما یندگی می کند , به معارضه بر خیزد . تا تاریخ را از زبان خود بنو یسد با روایت یک زن و در حقیقت به سوی نوعی تغییر جنسیتی – شخصیتی شعر فارسی حرکت کند .
شاعر در رویکرد فرهنگی زنا نه خود به نشانه ها نگاه می کند , و برخوردش با نشانه ها نشان می دهد , که شعر او از نظر کمٌی حاوی باز نمایی حد اکثری نشانه های مو نثانه است , نشا نه هایی که به معنای مدرن از شعر فروغ شروع شده است . نشا نه هایی که نه در معنا که در ریخت نگاری و شکل شعر هم حضور داشته اند . و اگر فروغ با حذف وزن شعری به نظر می رسد که اجزاء طولی و عمودی شعر را { بنا به تعریف ارسطویی } به نفع فضای افقی و فضای حا شیه ای می شکند . و شعر امروز را به نحوی با گسست از نمایه شعر عمودی همسو می کند . احمدی این نا همگرایی , نمایه فرهنگی مذکرانه را که در خاطره فرهنگی ما قبل فروغ و در فرهنگ مذکر حضور داشته , و نماد قدرت عمودی و بلاغت مردانه است , می شکند – او هم اصرار دارد از نوعی به نشانه های عمودی شالوده شکنی نماید .
در این شالوده شکنی نشانه شنا سانه , به نحوی در دنباله شالوده شکنی های ریخت نگارانه فروغ حرکت می کند و حتی جسارت می کند و شعر گذشته را با « مادرم فردوسی » خطاب می کند , در شهری که لبر یز از نشانه های مذکر است و در شاعری که کا ملا مردانه می نویسد !
شاعر در شهری که از نشا نه های عمودی و مردانه لبریز است , و در کنار فضا های سنتی مذکرانه , چه می تواند بکند ؟ آیا باید مانند پروین در زیر چتر الگو های ذکوریت مطلق قرار بگیرد و مرد شود و مردانه بنو یسد , بدون آن که به نظم فرهنگ مردانه دست بزند , یا بر علیه آن تمرد کند ؟ می کند !
نه او راه دیگری را بر می گزیند راه فروغ را . « و من زنم / ظنین به سرگذشت خودم / ایران دلگیری کنار بقعه شاه عبدا لعظیم ! »
دلگیری و بحرانی که می تواند توجه نقد امروز را به سو یه های زنا نه تری سوق دهد , و این پرسش که آیا ما هنوز در مقابل نشانه های فرهنگی عمودی مذکرانه قدرتمندی هستیم , که جا یگاه شعر را بحران زده و محدود کرده است ؟ یا در مقابل دختر دلگیری ایستاده ایم که جا یگاهی در درون این نظم شعری مذکرانه ما نداشته است . « چه باید کرد؟ » دغدغه زنانه و اصلی اوست . که می خواهد آن را از سر گذشت زنان و تاریخ بیرون آورد , همان دغدغه ای که فروغ به خاطر مرگ زود رس نتوانست به طور کا مل رقم بزند , آیا پگاه نشا نه های این بلوغ را نشان نمی دهد ؟
« بر هره ای نشستم و آفتاب به افا عیلم بلند شد / بر مناره ی تهران خم شدم و روی سیب باز این دنیا گر یستم / دیدم چطور از بقعه , خشت های پیامبر را می برند / در داربست مولانا کافی شدم / و پشت این درها / پشت کردم و دست خطم را به دبستان دیگری بردم / از این ها که شاعران سر زمین من اند : / باجی ها , روسپی ها و ابو جهل ... » ص ۸ .

